شروع سال جديد را در حالى آغاز مىكنيم كه همزمان است با طلوع لاله‏هاى سرخ بر مخمل بى انتهاى سبز و حديث عاشوراست در ابتداى سال ، اين بار به روزگار بهار لاله‏هاى سرخ سرخ در دشت سبزسبز ايثار و كرامت، جلوه بيشترى دارد و بر ماست كه در ديد و بازديدهاى خود با لاله‏ها همدردى و در اين ابتداى بهار وجود خود را از منبع آبرو دهنده به آب در آن سرزمين تف سيراب كنيم .
به همين ميزان به عنوان يادداشت سر دبير اكتفا و با هم پيام بهاريه رئيس كل محترم دادگسترى استان تهران به همكاران را مرور مى‏نمائيم . 
بهارى كه هرگز خزان ندارد
همكاران عزيز و ارجمند، قضات شريف و كارمندان خدوم دادگسترى استان تهران 
پس از دوازده ماه كار و تلاش بى‏وقفه سال 1380 به پايان رسيد، مى‏دانم متعهّدانه براى خدمت به جامعه انقلابى، مردم شريف و متديّن تهران، خالصاً لوجه الله، زحمت كشيديد، يقين بدانيد قلب مقدس آن مقتداى عالم، حضرت بقيةالله الأعظم (ع) را خشنود نموديد.
جزاكم الله عن الاسلام خير الجزاء
سال نو، نزديك مى‏شود، بهار كه روح لطيف و تازه‏اش جانها را صفا مى‏دهد، دشت و كوه و صحرا به گل‏هاى رنگارنگش مزيّن آمد، آرى بهار طبيعت آمد، انسانها، بلبلان، پرندگان در صدد شكستن قفس سرد و سخت زمستانند، بهار طبيعت كه همانند عروس زيبا، باصفاست در آغوش گيرند، حتماً به بساتين و تفرّج‏گاهها، صحراهاى بسيار قشنگ رفته‏ايد، شرشر آبها، نواى مستانه بلبلان، عطر گلهاى بيابان، كه نسيم روح افزاى بهارى را به مشام هديه مى‏كند، چمنها و درختان را كه مى‏نگرى لباسهائى پوشيدند، سفيد، قرمز، زرد، بنفش،و و و، راستى بهار زيباست بهر طرف كه بنگرى و بهر سو كه نظر افكنى، شادى و شعف و سرور را احساس و لمس مى‏كنى، انسان حقيقت‏بين، سوار بر مركب انديشه شده و براى نيل به آيات آفاق و انفس طى مسير نموده تا تبيّن حق را با ديده حقيقت مشاهده نمايد، اگر چه در اين طريق بايد از پيچ و خمهاى زيادى عبور كرد و درّه‏هاى مخوف و ظلمانى را پشت سر گذارد و روح را چنان صيقل داد كه از هر رنگ و غبارى پاك شده و آئينه حقيقت بين گردد تا لياقت......سَنُريهم....... را پيدا نمايد، آنگاه است كه حجاب‏ها را كنار زده و مشاهده نمايد آنچه را كه در وصف نايد، در اين هنگام به صحراى مؤمن آباد رسيدم،دوستانى‏راديدم،سرمست، مخمور، رقص‏كنان.
پير طريقت را گفتم، اى مرشد حكيم، چه شده كه چنين همسفران در نيستان مى‏نوازند، و دل مبتلاى محمود را به چراگاه آهوان ختانى حوالت دهند؟
گفتا نه چنين است، براى ديدن جان، چشم دل را باز بايد. گفتم در بهار، آهوان سرمست و شيدا، بلبلان نشسته در كنار شكوفه براى شكفتن گل‏ها، قنارى، چه چه زنان و....
گفتا به چه مى‏انديشى؟ به بهار؟ مگر نشنيدى كه عاشق گويد...
انى لا احب الا فلين 
بهارى كه خزان بدنبال اوست، و گلهاى پرپر شده‏اش را باد به اين سو و آن سو برده و آن مرغ غزل خوان زانوى غم در بغل مى‏گيرد چه بهارى است؟
آيا انديشيده‏اى كه اين بهار نيست، بلكه ظاهر بينان كه حقائق هستى را توان فهميدن نيست چنين پندارند. گفتم صنما! هر كس راه خرابات را اشارتى، حاصل طاعات اجرتى. گفتا آنچه را ربيع خوانى خيال است، چون خزان در تعقيب اوست، مى‏توانم ربيعى را اشارت نمايم كه تصور خزان ذنب لا يغفر محسوب و با ابديت همسو باشد. اتفاقاً امسال بهار طبيعت با ربيع حقيقت قرين شده كه گلهايش را رنگ و صفاى اين بهار شرمنده نموده .
آرى بهار اول سال قمرى 
مؤمن آبادى كه تواز آن دم مى‏زنى اينجاست، با ادب به بوستانش بيا، ببين چقدر زيباست، سرزمينش سبز و معطر، گلهايش قرمز، جدارش ايمان، عقيده، مزيّن به كلمه 
لا اله الا الله 
باغبان اين بوستان كه به پهناى جهان هستى است، خون خداست، عجب بهارى است اين بهار، وه چه گلهائى، چه شرشر آبهائى، چه روح‏انگيز و جان‏پرور است اين بوستان، اين صداى دلنواز چيست، بشنو از ناى بلبل‏سرمست 
والله ان قطعتموا يمينى، انّى احامى ابداً عن دينى 
سوگند به آفريدگار هستى، اگر دست راستم را قطع كنيد، برنامه‏ام هميشه دفاع از دين و از امامم بوده و خواهدبود.
اينجا انسانيت است، صحبت از عشق است، عشق سرخ، بحث از معشوق و فناى فى الله و برون از اين منزل و به حقيقت هستى پيوستن است، گوش كن، بشنو
ويلكم يا شيعة ال ابى سفيان ان لم يكن لكم دين و كنتم لا تخافون يوم المعاد فكونوا احراراً فى‏ديناكم‏
شنيدى اين منشور را، فهميدى نواى بلبل يعنى چه، متوجه شدى چرا واردين به اين بوستان و درك ربيع حقيقت، هرگز خزان را تصور نمى‏كنند؟
اعلاميه‏ازقتلگه‏كرببلاداد
بازينب‏وسجّادسوى‏شام‏فرستاد
اين‏جمله‏زخون‏بوددرآن‏نشريه‏مسطور
بايد بشر از قيد اسارت بود آزاد
اين هم صداى ملكوتى، از ناى بلبل محمدى (ص)دربوستان كربلا، از گل‏دسته حسينيه علوى 
هل من ناصر ينصرنى، هل من معين يعيننى 
به به، چه زيباست، اين خطاب به كيست؟ به آنهائى كه انسانيت را درك نكرده و خفاش صفت به جنگ خدا آمدند؟ متّصف به صفت... بل هم اضل... بوده و منتظرند كه قلب حقيقت هستى را همانند گرگان درنده كه از اين طرف و آن طرف محاصره نموده، به زعم باطل خويش به نيستى تحويل دهند؟ آرى دون صفتان چنين پندارند، وارتان شجره ملعونه، براى هميشه در سياه چال مزبله تاريخ گرفتار، نه، هرگز، هرگز
مخاطب آن حقيقت هستى است كه با ابديت پيوند ازلى دارد، انسان‏هاى شريف و فانى در حقيقت هستند كه مفتخر به خطاب... و لقد كرمنا... شده‏اند، رهروان طريق...
ثم دنى‏ فتّدلى‏ 
خواهندبود، پويندگان حقيقت هستى و جويندگان به ابديت پيوستن، عشق بازان سرمست از باده... قالوا بلى... كسانيكه براى كندن جامه عاريت و پوشيدن لباس انسانيت هميشه دور وجود شمع ولايت بال و پر سوزانده تا لياقت متصّف به صفت... خليفه اللهى... شدن و خلاصه در يك كلمه... خطاب به تاريخ است....كه آنرا پايان و خزانى نيست 
در اين هنگام پير طريقت گفت گوش دلت را باز كن آيا نمى‏شنوى؟
الاوان الدعى ابن الدعى قد رَكَزِنى‏ بين اثنتين بين السلة و الذله  و هيهات منا الذله 
آگاه باشيد اين بى‏پدر و ناپاك فرزند، مرا بين دو كار مخيّر گردانيد، يا شمشير را برگزينم و كشته گردم يا اينكه تن به ذلّت دهم، ذلّت و خوارى از خاندان ما بدور است 
جوان مردان كجا و آستان ظلم بوسيدن 
چنين كارى ندارد عقل از آزادگان باور
چودرياى سپاه‏كفر را ديدنداز غيرت‏
شناكردندچون‏ماهى در آن درياى‏پهناور
سپهدار و سپه‏مردانه كوشيدند تا آخر
بروى خاك افتادند فرماندار و فرمانبر
فلك‏همواره‏تامحشرگلاب‏اشك‏ميريزد
از آن‏گلهاكه‏شددربوستان‏نينواپرپر
كسى‏كزجان‏شيرين‏بگذرد در راه آزادى‏
به ذلّت‏تن نخواهد داد هرگز درهواى‏زر
در بُرز انديشه سر بفكرت برده و در اقيانوس بيكران ولايت غوطه‏ور بودم كه پير طريقت لب به سخن گشود كه آيا درك بهار حقيقت نموده تا بدانى بوستان مؤمن آباد هميشه سبز و خرم و باغبان آن كه فرزند مكه و منى و عارف حقيقى عرفه، همان كسى كه در مناى آرزو در ظهر عاشورا فرزند قربانى نموده و زاده زمزم و صفا و از مصاديق بارز
ولا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتاً...
مى‏باشد تا روز قيامت جهانيان را راهبر، و شمع وادى نينوا، هستى را روشنى بخش بوده و سالكان طريق فى‏الله راآن قائد به خدا پيوسته به ابديت خواهد رسانددر اين هنگام به خود آمدم، ديدم چشمه جوشان دلم از درب گلستان چشمم سيلى براه افتاده كه جويبارهاى آن آهسته آهسته برگونه‏هاى صورت جارى گشته، كاغذ و لباس و كتب را...
دل مى‏سوزد، چشم مى‏گريد... قلم مى‏لرزد، عاشورا يعنى چه؟ حسين كيست؟ زينب چه كاره است؟ على‏اصغر چرا؟ عباس چه ميگويد؟ شمر دنبال كيست؟ دون صفتان درنده‏تر از گرگ چرا خلق شدند؟ اى خداى مهربان، شاخ مشكن، مرغ پران مكن، پير طريقت كيست؟ هاتفى گفتا... بس كن و قلم را بازدار، كه صاحب بوستان كربلا عقل اول، ميزبان آن على مظلوم، معلمه‏اش‏ام ابيها... غوطه‏وران در اقيانوس بيكران سرخ، فرزندان و شيعيان آنها، خريدار آن خونهاى پاك عاشورا
خدا است 
كه ناگاه قلم افتاد و بشكست و خون جارى شد. والسلام 
عباسعلى عليزاده