|

•پيوند با ملكوت
حال و هواي رمضان است؛ نسيم مغفرت وزيدن گرفته است. همگان بدون ريا
سراسيمه بدنبال گرفتن سهميه غفران خود هستند. سفره را كه بنگري شكل و
شمايل هاي مختلف كنار آن مفتخرانه و راحت نشسته اند. ظاهرا در اين
مهماني همه پذيرفته اند كه دعوت شده اند، كم وكيف زمان هم تغيير كرده،
چه سحرهاي مباركي، چه افطارهاي زيبا و عاشقانه اي،گويا زمان پيوند
لحظات با ملكوت است. آشتي كنان زمينيان با آسمان است. اين مراسم يكماه
ادامه دارد. به نيمه دوم ماه كه مي رسيم سفره گسترده تر مي شود.
• شب رستاخيز
در باطن امر اختلاف ليل و نهار از ميان مي رود، مي گويند؛ شب
اندازه گيري و ارزش گذاري، شب تقدير است.
اين شبها را اينگونه وصف مي كنند: تا صبح بايد بنشيني و ستاره ستاره
بباري، شعله شعله بسوزي، زيرا شبهاي قدر شب رستاخيز توست و مجالي است
كه از خودت بخودت شكايت كني، از خود خودسر كه جرعه جرعه گناه در كام
مي ريزد، از نفس سركش كه تا مي تواند عصيان مي كند، از تمام وجودت
گله كن كه تو را از قافله رستگاري بازداشته است.
• نذر باران
خدايا اين صداي ناله سوزناك من است اين صداي استغفار دل دردمند من است!
اشك مي شوم و مي بارم
مي سوزم و خاكستر مي شوم
خدايا! ذكر توبه برلب، آتش ندامت بر دل، اشك استغفار بر چشم، به سوي تو
مي آييم تا ماهي را سر بر دامن مهرباني و عفو و گذشت تو بگذاريم.
مي خواهيم در اين شبها طعم شيرين خواب را از چشمهايمان بگيريم،
مي خواهيم فقط براي تو چشمهايمان را نذر باران كنيم، نذر سجاده، تسبيح،
نافله و... فداي يك راز و نياز عاشقانه، امشب دوباره همچون شاعري
مي شويم كه ترجيح بند تمام بيتهايش سبوح و قدوس است.
نام تو تمام دريچه هاي خواهشمان را به سمت بي انتهاي اجابت مي گشايد،
نام تو مطمئن القلوب دل بيمارمان مي شود. الهي! در برهوت تنهايمان
ببار، كه باران نگاه تو از هرچه زيبايي است شرمسارمان مي كند.
•پايان فراق
به 21ماه كه مي رسي نجوايي روح بخش مي شنويي كه تجلي پايان فراق است،
ندايي كه مي گويد توان تحمل هر چيزي را دارد اما فراق نه.بيست ويكم ماه
جشن پايان فراق است. پيام رستگاري امام روزه داران به تمام عالم
ابلاغ مي شود.
•راز شوريدگي
سفارشهايش را مرور مي كنيم. در اين لحظات خاضعانه بسويش دست مي گشاييم
كه از راز شوريدگيش با ما سخن بگويد؛ او به ما فرموده است در حدي
مي شود كه او را با ورع و اجتهاد و سداد ياريش كنيم، پاي سخنان و
مواعظش مي نشينيم به فراخور حال و مقام گوش دل مي سپاريم؛
1ـ
هرگز از عفوي كه نموده ايد پشيمان مباشيد؛
گاه از آنان (زيردستان) لغزش و خطايي سر مي زند، ناراحتي هايي به آن ها
عارض مي شود به دست آنان به عمد يا اشتباه كارهايي انجام مي گيرد كه در
اين موارد از عفو خود آن مقدار به آن ها ببخش كه دوست داري خداوند از
عفوش به تو عنايت كند، زيرا تو مافوق آنها و پيشوايت مافوق تو، و
خداوند مافوق كسي است كه تو را به اين سمت گمارده است. هرگز از عفوي كه
نموده اي پشيمان مباش و هيچگاه از كيفري كه نموده اي به خود مبال.
2ـ به
تصديق سخن چينان شتاب نكنيد؛
بايد آنها كه از مردم بيشتر عيب مي جويند از تو دور باشند. زيرا مردم
عيوبي دارند كه والي در پوشاندن آن عيوب از همه سزاوارتر است. در صدد
مباش كه عيب پنهاني آنها را به دست آوري بلكه وظيفه تو آن است كه آنچه
برايت ظاهر شده اصلاح كني و آن چه از تو پنهان است خدا درباره آن حكم
مي كند، بنابراين تا آنجا كه توانايي داري عيوب مردم را بپوش تا خداوند
عيب هايي را كه دوست داري از تو براي مردم فاش نشود پنهان دارد. از
آنچه برايت روشن نيست تغافل نما، به تصديق و تأييد سخن چينان شتاب مكن،
زيرا آنان گرچه در لباس ناصحان جلوه گر شوند خيانت مي كنند.
3ـ نشانه تيره بختي حكومت ها و انحطاط آنها؛
ـ رها كردن كارهاي اصلي و اساسي.
ـ پرداختن به امور فرعي و جانبي.
ـ جلو انداختن و مقدم داشتن فرومايگان.
ـ پس راندن و مؤخر داشتن صاحبان فضل.
4ـ تسويه در دادرسي
وقتي در محكمه او را با كنيه ابالحسن صدا مي كنند لب به اعتراض
مي گشايد كه ناراحتي من از اين جهت بود كه مرا با كنيه يادكردي و مرا
بر او ترجيح دادي و ميان من و مدعي مساوات را رعايت نكردي حال آنكه در
پيشگاه حق و عدالت و از نظر قانون مسلمان و يهودي يكسان است؛ «كل انما
سائني انك تحتيني و لم تساوبيني و بين خصمي و المسلم و اليهودي امام
الحق سواء.»
5ـ نهي از پذيرش هديه
هر كارگزار و زمامداري كه هديه اي بپذيرد خيانت كرده و آن كه از مردم
رشوه بگيرد به خداوند شرك آورده است. يكي از كارگزاران حضرت از بني اسد
ظرفي پر از هدايا كه رعايايش به وي داده بودند نزد او آورد و گفت گروهي
از مردم به من هديه هايي داده اند كه همه را جمع كرده نزد شما
آورده ام، حال اگر حلال است آنها را بردارم، اگر حلال نيست در اختيار
شماست. حضرت فرمود اگر اين هدايا را نگاه داشته بودي خيانت به شمار
مي رفت. خود وي نقل مي كند؛ شگفت آور داستان كسي است كه نيمه شب ظرفي
سرپوشيده پر از حلواي خوش طعم به درخانه ما آورد، ولي اين حلوا
معجوني بود كه من از آن متنفر شدم. گويا آن را با آب دهان مار يا
استفراغش خمير كرده بودند به او گفتم زنان بچه مرده برتو بگريند، از
طريق آيين خدا وارد شده اي كه مرا بفريبي؟ بخدا سوگند اگر اقليم هاي
هفت گانه را با آنچه در زير آسمان هاست به من دهند كه خداوند را با
گرفتن پوست جوي از دهان مورچه اي نافرماني كنم، هرگز نخواهم كرد و اين
دنياي شما از برگ جويده اي كه در دهان ملخي باشد نزد من خوارتر و
بي ارزش تر است.
6- حق شنوي
«فلاتكلموني بما تكلم به الجبابره ولاتتحفظوا مني بما يتحفظ به عند
اهل البادره و لاتخالطوني بالمصانعه و لاتظنوابي استثقالا في حق قيل لي
و لا التماس اعظام لنفسي.» آن گونه كه با ستمگران و جباران سخن
مي گوييد با من سخن نگوييد و آن چنان كه در مقابل مستبدان و حاكمان
جبار محافظه كاري و خود را جمع و جور مي كنيد در حضور من نباشيد و بطور
تصنعي با من رفتار نكنيد و هرگز گمان مبريد درباره حقي كه به من
پيشنهاد كرده ايد كندي ورزم و نه اين كه خيال كنيد من در پي بزرگ ساختن
خويشتنم، زيرا كسي كه شنيدن حق يا عرضه داشتن عدالت به او برايش مشكل
باشد عمل به آن براي وي مشكل تر است. از گفتن سخن حق يا مشورت
عدالت آميز خودداري نكنيد. زيرا من خويشتن را مافوق آن كه اشتباه كنم
نمي دانم و از آن در كارهايم ايمن نيستم، مگر خداوند بر او حفظ كند.
7ـ نقدپذيري
از ميان رعيت هايت افرادي كه در گفتن حق از همه صريح ترند و به آنچه
خداوند براي اوليايش دوست نمي دارد به تو كمتر كمك مي كنند مقدم بدار،
خواه موافق ميل تو باشند يا نه.
8ـ ويژگيهاي قضات
از ميان مردم با فضيلت ترين فرد نزد خود را به قضاوت برگزين. كسي كه
مراجعه فراوان او را در تنگنا قرار ندهد و برخورد مخالفان با يكديگر به
خشم و كج خلقي اش وا ندارد. در اشتباهاتش پافشاري نكند و بازگشت به حق
هنگامي كه براي وي روشن شد بر او سخت نباشد. طمع را از دل بيرون كرده و
در فهم مطالب به اندك تحقيق بسنده نكند. كسي كه در شبهات از همه سخن
طنز دريافتن و تمسك به حجت و دليل از همه مصرتر باشد با مراجعه مكرر
شكايت كنندگان كمتر خسته شود و در كشف امور شكيباتر و هنگام آشكار شدن
حق در فصل خصومت از همه قاطع تر باشد. كسي كه ستايش فراوان او را
نفريبد و تمجيد بسيار به جانب مدح كننده متمايلش نسازد كه البته اين
افراد بسيار كمند.
• مرا مپرس كه چوني
ندانمت
به حقيقت كه در جهان به كه ماني
جهان و هر چه در و هست صورتند و تو جاني
به پاي خويشتن آيند عاشقان به كمندت
كه هر كه را تو بگيري ز خويشتن برهاني
مرا مپرس كه چوني به هر صفت كه تو خواهي
مرا مگو كه چه نامي به هر لقب كه تو خواني
چنان به نظره اول ز شخص مي ببري دل
كه باز مي نتواند گرفت نظره ثاني |