|

يكي از جنبه هاي مهم شخصيت بنيانگذار نظام جمهوري اسلامي كه به آن كمتر
پرداخته شده مسئله عرفان امام و تهجد و خشيت ايشان است. به نظر مي رسد
مهمترين عامل فتح قلوب همين توجه بوده است. در مقام يادداشت سردبير
بودم كه در ايام خرداد و شانزدهمين سالروز بزرگداشت ارتحال ايام انتظار
اين است كه قلم به سمت و سوي اين واقعه هدايت شود، لذا تورقي به صحيفه
انديشه هاي ايشان زدم، با مكتوبات متعدد و متنوع برخورد نمودم. نياز و
فقر شديد خود در اين ايام و فاصله جدي ميان قلب و لسان، بين ظاهر و
باطنم مرا بر آن داشت زانوي ادب بغل گرفته و مستمع مواعظي تأثير گذار
از ايشان باشم؛ بقيه كلام قسمت هايي از صحيفه اي كه امام خطاب به يكي
از بستگانش تحرير نموده است.
بسم الله الرحمن الرحيم
فاطي عزيزم؛
بالاخره بر من نوشتن چند سطر را تحميل كردي و عذر پيري و رنجوري و
گرفتاري ها را نپذيرفتي. اكنون از آفات پيري و جواني سخن آغاز مي كنم
كه من هر دو مرحله را درك كرده يا بگو به پايان رسانده ام و اكنون در
سراشيبي برزخ يا دوزخ با عمال حضرت ملك الموت دست به گريبان هستم و
فردا نامه سياهم بر من عرضه مي شود و محاسبه عمر تباه شده ام را از
خودم مي خواهند و جوابي ندارم جز اميد به رحمت آن كه «وسعت رحمته كل
شيء«1» و لا تقنطوا من رحمه الله ان الله يغفر الذنوب جميعا «2» را بر
رحمه للعالمين«3» نازل فرموده است. گيرم مشمول اين نحو آيات كريمه شوم
لكن عروج به حريم كبريا و صعود به جوار دوست و ورود به ضيافت الله كه
بايد با قدم خود به آن رسيد چه شود. در جواني كه نشاط و توان بود با
مكايد شيطان و عامل آن كه نفس اماره است سرگرم به مفاهيم و اصطلاحات
پرزرق و برقي شدم كه نه از آنها جمعيت حاصل شد نه حال و هيچ گاه در صدد
به دست آوردن روح آنها و برگراندن ظاهر آنها به باطن و ملك آنها به
ملكوت برنيامدم و گفتم:
از قيل و قال مدرسه ام حاصلي نشد
جز حرف دلخراش پس از آن همه خروش
چنان به عمق اصطلاحات و اعتبارات فرو رفتم و به جاي رفع حجب به جمع كتب
پرداختم كه گويي در كون و مكان خبري نيست جز يك مشت ورق پاره كه به اسم
علوم انساني و معارف الهي و حقايق فلسفي طالب را كه به فطرت الله مفطور
است از مقصد بازداشته و در حجاب اكبر فرو برده. اسفار اربعه«4» با طول
و عرضش از سفر به سوي دوست بازم داشت نه از فتوحات«5» فتحي حاصل و نه
از فصوص الحكم«6» حكمتي دست داد، چه رسد به غير آنها كه خود داستان
غم انگيز دارد.
و
چون به پيري رسيدم در هر قدم آن مبتلا به استدارج شدم تا به كهولت و
مافوق آنها كه الان با آن دست به گريبانم و منكم من يرد الي ارذل العمر
لكيلا يعلم من بعد علم شيئا«7» و چون دخترم از اين مرحله فرسنگ ها دوري
و طعم آن را نچشيدي كه خدايت به آن برساند با حذف عوارض آن، از من توقع
نوشتار و گفتار آن هم نظم و نثر به هم آميخته مي كني و نداني كه من نه
نويسنده ام و نه شاعر و نه سخن سرا. و تو اي دختر عزيزم كه غوره نشده
حلوا شدي، بدان كه يك روزي خواهي بر جواني كه به همين سرگرمي ها يا
بالاتر از آن از دستت رفت همچون من عقب مانده از قافله عشاق دوست، خداي
نخواسته بار سنگين تأسف را به دوش مي كشي. پس از اين پير بي نوا بشنو
كه اين بار را به دوش دارد و زير آن خم شده است، به اين اصطلاحات كه
دام ابليس است بسنده مكن و در جستجوي او ـ جل و علا ـ باش، جواني ها و
عيش نوش هاي آن بسيار زودگذر است كه من خود همه مراحلش را طي كردم و
اكنون با عذاب جهنمي آن دست به گريبان و شيطان دورني دست از جانم
بر نمي دارد تا- پناه به خداي تعالي - آخر ضربه را بزند. ولي يأس از
رحمت واسعه خداوند خود از كبائر عظيم است،«8» و خدا نكند كه معصيت
كاري، مبتلاي به آن شود.
گويند حجاج يوسف- آن جنايتكار تاريخ- در آخر عمرش گفته است كه خدايا
مرا بيامرز، گرچه مي دانم همه مي گويند نمي آمرزي، و شافعي«9» كه اين
را شنيد گفت: اگر چنين گفته شايد، و من ندانم كه آن شقي توفيق چنين
امري را پيدا كرده يا نه«10». و من مي دانم كه از هر چه بدتر يأس است و
تو اي دخترم! مغرور به رحمت مباش كه غفلت از دوست كني و مأيوس مباش كه
خسر الدنيا و الاخره شوي.
اينك چون تو با اصرار خاص به خودت از من شعر خواستي بايد به حق بگويم
كه نه در جواني كه فصل شعر و شعور است و اكنون سپري شده، و نه در فصل
پيري كه آن را هم پشت سرگذشته ام، و نه در حال ارذل العمر«11» كه اكنون
با آن دست به گريبانم قدرت شعر گويي نداشتم، گويند كسي گفت كه من قوه ام
در جواني و پيري فرق نكرده، زيرا اين سنگ را نه در جواني توانسته ام
بلند كنم و نه در در پيري ، من نيز همين را مي گويم كه من در شعر و ادب
فرقي نكردم كه در جواني شعر نتوانستم گفتن و نيز در پيري.
باز شعر خواستي و باز هم شعر، اين هم پريشان گويي ديگر:
عاشقم عاشق و جز وصل تو درمانش نيست
كيست زين آتش افروخته در جانش نيست
جز تو در محفل دلسوختگان ذكري نيست
اين حديثي است كه آغازش و پايانش نيست
راز دل را نتوان پيش كسي باز نمود
جز بر دوست كه خود حاضر و پنهانش نيست
با كه گويم كه به جز دوست نبيند هر گز
آنكه انديشه و ديدار، بفرمانش نيست
گوشه چشم گشا بر من مسكين بنگر
نازكن ناز كه اين باديه سامانش نيست
سرخم باز كن و ساغر لبريزم ده
كه به جز تو سر پيمانه و پيمانش نيست
نتوان بست زبانش ز پريشان گويي
آنكه در سينه به جز قلب پريشانش نيست
پاره كن دفتر و بشكن قلم و دم در بند
كه كسي نيست كه سرگشته و حيرانش نيست
آذر ماه 1365
ربيع الثاني 1407
پي نوشت
1- رحمت او (خدا) همه چيز را فراگرفته . بحارالانوار 91 : 396.
2- سوره زمر، آيه 53:« هرگز از رحمت خدا نااميد نباشد، بدرستي كه
خداوند عمع گناهان را خواهد بخشيد».
3- سوره انبيا، آيه 107 : « و ما ارسلناك الا رحمه للعالمين» و اي رسول
ما، تو را نفرستاديم مگر آن كه رحمت براي اهل عالم باشي.
4- اشاره است به كتاب « الحكمه امتعاليه في الاسفار العقليه الاربعه»
تأليف صدرالدين محمدبن ابراهيم شيرازي ملقب به « صدر المتألهين» و
معروف به « ملاصدرا» كه در سال 1050 هـ ق . درگذشت .
5- اشاره است به كتاب «فتوحات المكيه» تأليف ابي عبدالله محمدبن علي
معروف به محي الدين بن عربي كه در سال 638 هـ ق درگذشت.
6- اشاره است به كتاب «فصوص الحكم» تأليف محي الدين ابن عربي.
7- سوره حج، آيه 5 و سوره نحل ، آيه 70: « بعضي از شما را به سالخوردگي
مي رساند تا هر چه را كه آموخته است از يادببرد. |