|
• در پاسخ به يك نقد
اعلمه الرماية كل يوم
فلما اشتد ساعده رماني
در شماره 31 مجله قضاوت «يكي از خوانندگان» با نگاهي فراتر از يك
خواننده نوشته هاي صاحب اين قلم را نگريسته بود و خرده هايي بر نثر
مقاله گرفته بود كه صد البته از اهل بودن نويسنده نقد حكايت مي كرد. آن
خواننده در واقع بر نكته هاي درستي انگشت گذاشته بود و همه افسوس من بر
حال و روز زبان نيمه جان فارسي از همين نكته هاست كه سرچشمه مي گيرد.
درستي نقد آن خواننده دل آگاه،نه صرفا به خاطر گوشزد كردن چند نكته
ظريف است كه در جاي خود از آنها سخن خواهم گفت بلكه بيشتر از اين زاويه
مورد توجه قرار مي گيرد كه من هنوز پس از سي و چند سال جستجو در كار
زبان فارسي نتوانسته ام خود را از چارسوي سرگرداني و حيرت و ناتواني
برهانم، نه من كه بسياري از استادان بي بديل اين رشته از ادبيات فارسي
، هنوز خود را سايه نشين درخت دوپايه و نهالي پيوندي مي بينند كه از
مراقبت آن درخت و نهال ناگزيرند اگر چه با يكي از ميوه هايي كه بر
شاخه اش نشسته است ميانه اي نداشته باشند.
پرسش اصلي اين است كه چرا من بايد براي به كار بردن تركيبهايي مانند
«علي القاعده» مورد خطاب و عتاب قرار بگيرم و نتوانسته باشم خود را از
كمند كلمه و تركيبهاي بي شماري از اين دست وارهانم؟
بي گمان من هم مانند اين خواننده ارجمند ، دوست داشتم و دارم كه يكسره
ارتباط با واژه هاي بيگانه را بگسلم اما انگار ديگر نمي شود. مثلا در
همين مورد بايد بگويم وقتي كه قضات دادگستري آراي خود را «علي الاصول»
امضاء مي كنند، وقتي كه روستايي جماعت خانه را صبح « علي الطلوع» ترك
مي كند وقتي كه بازاريان ما پيوسته وجوهي را « علي الحساب» دريافت
مي كنند، وقتي كه راهيان سفر با بيمي از مخاطرات آن، «علي الله» گويان
پاي به راه مي نهند، وقتي كه فقهاي ما ترديد خود را در شبهات، با «علي الأحوط»
چاره مي كنند و سرانجام هنگامي كه در نبودن رئيس دادگاه، دادرس علي البدل
به جاي او مي نشيند، من چگونه در محاصره اين همه «علي الفلان» ها
مي توانم حرفم را پيراسته تر از اين كه هست بزنم آن هم وقتي كه مخاطبي
دارم كه از شنيدن «چكاد» دلگير مي شود و «انجمن» را پس مي زند تا شكوه
جا افتاده «هيأت» آسيب نبيند. وقتي مخاطب من تركيب آشناو جا افتاده
«رشك انگيز» را به جاي نمي آورد و انتظار دارد كه مثلا تمام تركيبهاي
دوبخشي مانند دل انگيز و غم انگيز و شور انگيز به گونه دل بر انگيز و
غم برانگيز و شور برانگيز به كار رود، مي فرماييد من چه كار مي توانم
كرد جز همين كه پيمانه واژه ها را كج دارم و نريزيم؟!
اي كاش مي شد مانند استاد دكتر جلال الدين كزاري سرسختانه در كنار
واژگان سره و نژاده فارسي ايستاد و كتابي نوشت بي آن كه واژه بيگانه اي
در آن به كار برد. اما ظاهرا ديگر خيلي دير شده است وانگهي من دست كم
دهها بار در جاهايي كه تريبوني در اختيار داشته ام گفت ام كه با انبوه
واژگان مهمان، سرجدال ندارم، چرا كه بسياري از اين واژه ها و حتي
تركيبها چندان بومي شده اند كه روي بازگشتن به خاستگاه اصلي خود را
ندارند اما اين هم هست كه ما بايد ضمن پاسداري از واژگان زبان پارسي
زمينه را به گونه يي فراهم آوريم كه دست كم راه را برتركتازي
بستانكارانه واژه هاي ايراني ببنديم.
به سخن ديگر اگر هم توانايي طرد كلمه هاي اجنبي و بيگانه را نداريم يا
باري به هر دليل دلمان نمي آيد كه مهمانان سده هاي طولاني را جواب
كنيم، مراقب باشيم و بيدار كه مرزها را به روي مهاجرتهاي بي رويه و
بي گذرنامه اصطلاحها و تركيبها و كلمه هاي تازه وارد ببنديم، فرق
نمي كند كه اين در آيندگان به مرزهاي زباني ، از تركستان و مغولستان
آمده باشند يا از ناحيه غرب و از باديه عرب.
در پايان، با سپاس از خواننده صاحب نظري كه مرا به نوشتن اين يادداشت
برانگيخت ، پاسخگويي به ديگر ايرادهاي ايشان را به آينده وا مي نهم،
شتاب عمر اگر بگذارد. |