|
چون از مرحوم حاج ميرزا هاشم اصفهاني و مناسبات صميمي مان ذكري به ميان
آوردم به ياد يكي از وقايع جالبي افتادم كه در كار اين شخص بدان
برخوردم و بموقع مي دانم، از نظر خوانندگان بگذرانم. حاجي ميرزا هاشم
اصفهاني در سال 1308 بود كه از لندن به تهران وارد شده در خيابان
منيريه در قصر ملكه جهان كه قبلا برايش خريده بودند رحل اقامت گزيد.
زني داشت موسوم به مريم خانم نورياني كه رنود بين آن زن وشوهر را
اختلاف انداختند كه كار به قهر زن و ترك خانه و رفتن نزد مرحوم نورياني
كشيد و بالنتيجه محاكماتي بين آن دو مطرح گرديد. وكيل حاج ميرزا هاشم،
مرحوم فاضل الملك بود كه هم وكيل كارهاي رضاشاه بود و هم وكيل مجلس از
گرگان به امر شاه و وكيل مريم خانم نيز مرحوم مهدي سلطاني بود . دعواي
اساسي مريم خانم عبارت بود از مطالبه دو هزار پوند مقوم به يكصدو هشت
هزار ريال طبق نوشته اي كه از شوهرش داشت. دعواي حاج ميرزا هاشم هم
عبارت بود از تقاضاي تمكين زن به شوهر و برگشتن به خانه.
اين دو دعوا در دادگاه با توافق وكلاي طرفين و رضايت موكلين به رسيدگي
هيئت داوري ارجاع گرديده بود مركب از مرحوم مجيد آهي، مرحوم ابوالقاسم
فروهر«1» كه هر دو در آن موقع مستشاران ديوان عالي كشور بودند و مرحوم
يحيي نجم آبادي كه يكي از مديركل هاي اداره كل صناعت و فوايد عامه بود.
وقتي كه در جلسات حكميت كه در منزل مرحوم آهي تشكيل مي شد اين زن و
شوهر نيز حضور مي يافتند، به پرخاش عليه يكديگر پرداخته معركه را گرم
مي كردند. حاج ميرزا هاشم مي گفت: سيصدهزار تومان جواهرات از منزلم
سرقت كردي، زن عصباني مي شد و ادعاي شرف مي كرد و شكايت از افتراي او
داشت. منشي هيئت حكميت هم كه مرحوم يحيي نجم آبادي بود و از اين حرفها
استفاده نموده صورت مجلس مذاكرات را از اين گله ها و شكايتها و ذكر
ارقام درشت آن منعكس ساخت. هيئت حكميت نيز پس از تشكيل دو جلسه و اصرار
به آنها كه صلح كنيد و به نتيجه نرسيد با اخذ حق صلح در دعاوي آنها
رسيدگي را ختم نموده حكم خود را صادر كرد مبني بر اينكه حاج ميرزا هاشم
اصفهاني مبلغ صدوبيست هزار ريال به مريم خانم بپردازد و مريم خانم نيز
چون زن اوست و او تمكين كند و در پايان حكم نوشته شده بود؛ ساير دعاوي
طرفين را طبق حقي كه هيئت داوري دارند به يكديگر صلح كردند به يك سير
نبات و در آخر رأي نوشتند «حق الحكميه صدي پنج عايدات است كه حاج ميرزا
هاشم اصفهاني بايد بپردازد.»
وقتي اين حكم را براي ابلاغ به حاجي مي آوردند خيلي عصباني مي شود زيرا
او آدمي بود بسيار تند و آتش مزاج و از اوضاع و احوال ايران كه سالها
از آن دور بوده يا در هندوستان به تجارت چاي مي پرداخت و يا در لندن
زندگي مي كرد به كلي بي اطلاع بود. رفيق مدرسه اي من، علي قرباني كه با
حاجي ارتباط نزديكي داشت وقتي آن خلق تنگي اش را از دست فاضل الملك،
وكيل با نفوذ وقت ديد به او پيشنهاد كرد در اين خصوص به من مراجعه
نموده چاره كار را از من جست و جو كند. حاجي موافقت نموده و قرباني به
منزلم آمده حال و حكايت را برايم نقل نمود. من ساعتي به قصر ملكه جهان
(مادر احمدشاه) كه باغ بزرگ و عمارت قديمي خالي داشت واقع در خيابان
منيريه رفتم و زندگي مجلل او را ديده وارد اتاق پذيرايش گرديدم ديدم
حاجي كه موهاي ابرويش هم سفيد و سرش مثل من طاس و آنچه اطراف گردنش
نمودار است چون برف سفيد مي باشد چهره اش مثل آتش سرخ و چشمهاي نافذش
در ميان اين سفيدي و برفي مي درخشد و به من مي گويد: آقاي محترم
مي بينيد فاضل الملك وكيل شاه هم نتوانست در برابر اين باند تبهكار،
كاري كند من ديگر دست به دامن چه كسي بزنم به من گفتند اول وكيل
دادگستري ايران فاضل الملك است هرچه حق الوكاله خواست به او دادم آن
وقت محكوم هم شده ام كه دوازده هزار تومان به اين مريم بدهم كه آن
نورياني گردن كلفت آن را از مال من بخورد. اينها چشم طمعشان به اين
خانه افتاده است مي خواهند آن را از چنگ من درآورند.
من كه اين حرارت را از آن پيرمرد آتشي مزاج ديدم سكوت نمودم تا حرفهايش
را خوب زده دلش خنك شود كه بعد برايش چاره كنم، زيرا راهي جز اين
نداشتم. پيرمرد اين قدر گفت و گفت تا خسته شده سكوت كرد. من براي آن كه
آبي روي آتش ريخته باشم گفتم: شما نگران نباشيد، از اين رأي مي توان
تجديدنظر خواست. فورا اقدام به تنظيم دادخواست مزبور مي نمايم و
نمي گذارم فعلا حكم اجرا شود، خيالتان راحت باشد. پيرمرد قدري آرام شد
و آماده تنظيم وكلالتنامه و قرارداد و تهيه پول براي وديعه تجديدنظر كه
طبق قانون آن روز الزامي بود گرديد و من با مشورت خودش لايحه مفصلي
نوشته تقاضاي تجديدنظر از رأي هيئت حكميت را نمودم ولي نه تنها
مي دانستم اين اقدام فايده اي ندارد زيرا علاوه بر شامخ بودن مقام
داورها آنها با حق صلح، چنين رأيي دادند كه مطابق با ظاهر سند هم
مي باشد زيرا نوشته دو هزار پوند حاجي به خط او بوده و مريم خانم حق
داشت آن را از او مطالبه كند بنابراين رأي مزبور تأييد مي شود. من به
فكر اين بودم كه مبلغي بيش از اين دوازده هزار تومان كه اين همه باعث
عصبانيت حاجي است بايد طبق اين حكم، حاجي ميرزاهاشم بپردازد كه او اصلا
از آن خبر ندارد و نمي دانم چندي بعد كه از آن با اطلاع شد چگونه بايد
چاره كارش را كرد زيرا درست اين است كه فعلا با توديع وديعه و تقديم
دادخواست تجديدنظر از رأي هيئت داوري موقتا مانع اجراي آن شده خيال
حاجي را تا حدي راحت مي نمايم ولي چند روز ديگر كه مأمور اجراي
دادگستري براي وصول حق الحكميه داورها به حاجي مراجعه نمود و براي هر
يك از حكمها بيش از پنجاه هزار ريال از او مطالبه نمود و ضمنا بالغ بر
يكصد و پنجاه و شش هزار ريال از او گرفت آن وقت چه بايد كرد؟ اين دستور
اجرايي نه قابل تجديدنظر مي باشد و نه استيناف و تميز دارد بلكه همان
صدي پنج حق الحكميه سه نفر داور است كه طي رأي به عهده حاج ميرزاهاشم
گذارده شده است و بدون چون و چرا بايد آن را پرداخت ولو اينكه در اصل
دعوا در هيئت تجديدنظر بتوان حاج ميرزاهاشم را بري الذمه نمود.
يك روز عصر ديدم حاجي به دفترم آمده در حالي كه دستهايش مي لرزد و
چشمهاي آبي اش در ميان تلي از آتش چهره كه اطرافش را تپه اي از برف
پوشانيده پر از اشك مي باشد به من با عصبانيت گفت: اين ديگر چيست؟
ورقه اي را جلويم پرت نمود كه وقتي آن را برداشتم و خواندم ديدم اخطار
اجراي دادگستري است راجع به مطالبه همان حق الحكميه داورها كه بيش از
يكصدو پنجاه و شش هزار ريال بود. من جز سكوت در برابر التهاب پيرمرد
كاري نكردم. او مي گفت: آخر اصل محكوميت من بيش از دوازده هزار تومان
نيست چطور حق الحكميه اين كار پانزده هزار و ششصد تومان است؟ آخر مگر
چقدر بايد براي دو جلسه نشستن نزد هيئت حكميت به آنها حق الزحمه داد؟
اينجا كجاست من دارم زندگي مي نمايم؟ لعنت بر من كه به ايران آمدم
مشغول زندگي در لندن بودم در همان هندوستان مستعمره انگليس ها عجب راحت
بودم اينجا جاي زندگي نيست اينجا نقشه مي كشند چطور مال آدم را بربايند
سپس نفس زنان روي مبل راحت دفترم افتاد و ساكت شد، يعني تقريبا بايد
گفت كه ديگر از حال رفته بود. من برايش دستور قنداق دادم و در دفتر را
بستم و به حالش آوردم سپس او را اميدوار نمودم كه فكري خواهم كرد كه
خيالش راحت شود در حالي كه در دل مي گفتم: چه مي شود كرد؟
او نيز پشت سر هم از من مي پرسيد چطور دوازده هزار تومان دعوا حق الحكميه اش
پانزده هزار و ششصد تومان مي شود؟ من ناچار شدم پرونده كارش را آورده
متن رأي حكميت را برايش خوانده تشريع نمايم كه هيئت حكميت طبق رأي خود
به دعواي دوازده توماني خانمش بر او به تنهايي رسيدگي نكرده بلكه به
اظهارات مبتني بر عصبانيت خودت كه گفته بودي سيصد هزار تومان جواهرات
را مريم خانم از خانه ربوده نيز رسيدگي كرده و آن را هم جزو مدعا به
دعوا به حساب آورده صدي پنج را از روي كل آن كه سيصد و دوازده هزار
تومان مي باشد حساب كرده كه پانزده هزار و ششصد تومان شده است. حاج
ميرزا هاشم از اين توضيح من به شدت ناراحت شده دهنش كف كرده گفت: اگر
سيصد هزار تومان جواهراتم را كه مريم ربوده بوده حكم مي دادند به من پس
بدهد اين حساب صحيح بود ولي آنها كه به حرف من رسيدگي نكردند. گفتم :
چرا؛ در آخر رأي نوشتند «و ساير دعاوي طرفين را طبق اختيار صلحي كه
داريم به يك سير نبات به هم صلح نموديم.» حاجي كه خود اهل شعر و ادب
بود يكمرتبه سكوتي نموده گفت: پس كلاه سر ما رفته است كيسه گشادي براي
ما دست گرفته اند. خدا لعنت كند فاضل الملك را كه به من گفت مطمئن باش
در هيئت حكميت، موفقيت با ماست اختيار صلح را هم در گردنم گذاشت به
داورها دادم بعد قدري مكث نموده گفت: اينها نقشه هاي شيطاني اين
نورياني گردن كلفت است او مي خواهد اين خانه را از چنگ من در آورد اين
دوز و كلكها را جور كرده است بگو ببينم چه بايد كرد؟ گفتم : فردا
مي آيم خدمتتان تكليف اين كار را معلوم مي نمايم شما خيالتان راحت
باشد.
شب خيلي فكر كردم چه كنم . اول فكر كردم فردا نزد رئيس دادگاه رفته
بگويم انصاف نيست از دعواي دوازده هزار توماني پانزده هزار و ششصد
تومان حق الحكميه خواستن، ديدم فايده ندارد زيرا رئيس دادگاه شهرستان
به من جواب خواهد داد كه داورها از مستشاران عالي مقام ديوان كشورند من
كه نمي توانم با آنها از انصاف مورد نظرتان حرف بزنم قانونا هم كه اين
كار قابل اعتراض و رسيدگي نيست. بعد فكري به سرم زد و اين فكر از
حرفهاي حاجي به من الهام شد. فكر كردم حاجي از ماندن در ايران عصباني
است و ياد لندن و هندوستان نموده است چه عيبي دارد كه همين موضوع را به
صورت يك شكايت تلگرافي به امضاي خود حاجي ميرزا هاشم براي رضا شاه
مخابره نماييم . من قلم و كاغذي برداشته تلگراف مبسوطي تهيه نمودم
مبتني بر اينكه «من از خانواده (اي) ايراني ام كه سالها در انگلستان و
هندوستان زندگي مي كردم شهرت امنيت ايران در نتيجه مساعي آن اعليحضرت
مرا (؟) «2» (به فكر) برگشت به وطن انداخت.
با شور و هيجاني به ايران آمدم ناظر عظمت و فعاليت آن شاهنشاه مي باشم
ولي در ايران به كساني برخوردم كه نقشه ربودن مال مرا دارند چنان كه در
يك دعوايي كه بين من و زنم راه انداختند و بيش از دوازده هزار تومان
نبود، هم به ناحق مرا محكوم به پرداخت آن نمودند و هم ازدوازده هزار
تومان دعوا از من پانزده هزار و ششصد تومان حق الحكميه در اين دادگستري
مي خواهند اگر امنيت قضاي ايران اين است اجازه فرماييد گذرنامه ام را
داده از ايران برگردم. خانه اي هم كه درآن ساكنم تسليم دولت نمايم»
حاجي فكر مرا پسنديد و با انشاي خود آن را بيشتر پرورانيده و امضا كرد
و دستور داد مخابره نمايند. ضمنا به من گفت: كه ايزد خاقان ، منشي
مخصوص در بار (پدر ايزدي) نيز از دوستان من مي باشد و مي توانم از او
استفاده كنم.گفتم: بسيار خوب فكر كرديد از او خواهش كنيد اين تلگراف
عينا به نظر شاه برسد خيال مي كنم در آن صورت اثر مفيدي ببخشد. علاوه
بر آن تلگراف لايحه مفصلي هم براي رئيس دادگاه مربوطه نوشته اعتراضات
اساسي به اين دستور نمودم و از آن طرف هم مأمور اجرا را وادار نمودم يك
هفته مهلت به حاجي براي تهيه وجه مزبور بدهد.
يك هفته ازمخابره تلگراف نگذشته بود كه يك روز از دادگستري پياده به
خيابان اميريه به منزلم مي آمدم در خيابان آقاي شيخ هادي چشمم به مرحوم
يحيي نجم آبادي خورد كه جلويم آمد با عصانيت به من گفت: يك لقمه چربي
دهنم بود داشتم آن را قورت مي دادم از گلويم درآوردي باش تا چه موقع من
و آهي و فروهر تلافي كنيم. تو وكيل دادگستري هستي با ديوان كشور و من
سرو كار داري چرا اين طور به ريشه دادگستري تيشه زدي؟ پرسيدم: مگر چه
شده است؟ خنده تلخي نمود كه دندان طلايش نمايان گرديدو گفت: آن تلگرافي
كه براي حاجي ميرزا هاشم نوشتي كار خودش را كرد. شاه داور را فورا
خواست تلگراف را جلويش پرت كرد و گفت اين است عدليه دنيا پسند شما؟
مستشاران ديوان كشور شما از آب هم كره مي گيرند؟ اگر حق الحكميه دعواي
دوازده هزار توماني مي شود پانزده هزار تومان پس از اين حكميتها براي
من هم بياور. داور رنگ و رويش پريد هيچ نگفت تلگراف را برداشت آورد
دادگستري و فروهر و آهي را كه از رفقاي صميمي ا ش مي باشند خواسته به
آنها گفت: نه تنها دست از اين حق الحكميه برداريد بلكه حق الحكميه آن
دوازده هزار تومان را هم مطالبه نكنيد. آنها هم گفتند اصلا روح ما
ازاين كار آگاه نبود كه آن سيصد هزار تومان را هم ضميمه دوازده هزار
تومان كرده اند. اين كار نجم آبادي بود كه منشي هيئت داوري بود و او
اين حساب را بالا آورد(ه) حالا ببين چقدر بد شد كه حتي حق الحكميه
قانوني يكي دويست تومان خود را هم نبايد بگيريم كه هيچ، تازه من بيچاره
نزد داور و شاه مسئول شدم.
من از اين خبر بسيار خوشحال شده و يكراست نزد حاجي رفتم و او را مژده
دادم. حاجي بسيار خوشحال شد مرا بغل گرفته بوسيد و گفت: چه خوب مرا
راحت كردي؟ نكته جالب توجه اين است كه همين رهايي حاجي از اين پول زور
باعث شد كه عصبانيت او از اصل محكوميت دوازده هزار تومان هم از بين رفت
به نحوي كه چندي بعد كه رأي هيئت تجديدنظر بر رد اعتراض او نسبت به اصل
محكوميت صادر شد ديگر آرام بودو ترتيب پرداخت آن دوازده هزار تومان را
داد و با من همچنان دوست شد كه هيچ كاري را بدون مشورتم نمي كرد و همين
حسن رابطه و صميمت بين يكديگر باعث شد كه چند سال بعد كه مي خواست
حمامهاي ولي آباد را از فاضل الملك خريداري نمايد از من خواهش كرد با
او شريك شوم و من كه گفتم: فعلا پول ندارم گفت: خودم راه مي اندازم بعد
به من به تدريج بده. من هم كه در معاملات به اين اعتقادم: آن معامله اي
با بركت است كه خود به سراغ انسان بيايد، از پيشنهادش استقبال و تشكر
نموده خود وارد مذاكره با مرحوم فاضل الملك شده با شرايط سهلتر از آنچه
حاجي خيال مي كرد و با تخفيف بيشتري از مبلغ معامله مورد مذاكره به ختم
آن پرداخته مالك سه دانگ آن شدم كه هنوز هم كه متجاوز از بيست و دو سال
است حاجي ميرزاهاشم فوت نموده مالك سه دانگ مزبور مي باشم كه به فرهاد
جان (محمدحسين عميدي نوري) آن را سالهاست انتقال دادم و اين مال حلال
را از يمن صميمت و حقيقتي مي دانم كه در رابطه دوستي و وكيل و موكلي با
حاج ميرزا هاشم يافتم.
پي نوشت:
1- وي در سال 1288 وارد خدمات دولتي شد چندي در وزارت خارجه كاركرد و
بعد در وزارت عدليه مدعي العموم شد. در سال 1315 كفيل وزارت داخله در
كابينه جم شد. در همان سال وزير مختار ايران در فرانسه شد، ولي پس از
چندي مورد غضب رضاشاه قرار گرفت و از سفارت پاريس يكسره به زندان تهران
انتقال يافت. چندي بعد مورد عفو قرار گرفت. در سال 1316 وزير داخله
كابينه جم شد. بعد از شهريور 1320 به عنوان وزير دارايي وارد كابينه
ساعد شد. همچنين چند دوره نماينده مجلس شوراي ملي و سنا شد. (حسن
مرسلوند، همان)
2-يك كلمه خوانده نشد. |