|
بيع زماني يا انتقال مالكيت
زمانبندي شده
آيا مالكيت موقت در حقوق و فقه قابل قبول است يا خير؟
سعيد شريعتي، مركز تحقيقات فقهي قوه قضائيه، قسمت دوم
اصطلاح بيع زماني به نوع خاصي از انتقال مالكيت اطلاق ميشود كه طبق آن
مالكان حق استفاده از ملك را بهصورت زمانبندي شده پيدا ميكنند. در
بخش اول و در شماره پيشين به مفهوم بيع زماني پرداختيم. در اين شماره
كه فصل دوم اين بحث است، ادله منكران مالكيت موقت را بررسي ميكنيم.
◙ اول: توضيح موضوع
سئوال اساسي در اين مبحث اين است كه آيا مالكيت، حقي دائمي و هميشگي
است يا ميتوان ان را مقيد به زمان نمود به عبارت ديگر آيا مالكيت موقت
در حقوق و فقه قابل قبول است يا خير؟
شكي نيست كه مالكيت افراد همواره در حال نقل و انتقال است و اموالي كه
در مالكيت افراد ميباشد به سبب اسباب ناقله قهري يا اختياري از شخصي
به شخصي ديگر منتقل ميشود. بنابراين پرواضح است كه منظور از دوام
مالكيت در اينجا اين نيست كه مالكيت افراد، زايل شدني نبوده و اموال
اشخاص، هميشه در ملكشان باقي ميماند چرا كه چنين معنايي با واقعيت
خارجي همخواني نداشته، هيچكس آن را نميپذيرد و به اين معنا، همه
مالكيت ها جز مالكيت خداي تعالي موقتي است.
منظور از دوام مالكيت آن است كه وقتي مالي در ملكيت شخص داخل شد براي
هميشه در ملك او باقي ميماند مگر آنكه به يكي از اسباب انتقال مالكيت
به ديگري انتقال يابد. بر اين اساس انتقال مالكيت منافاتي با دوام آن
ندارد و منظور از مالكيت موقت آن است كه مالكيت شخص، مقيد و محدود به
زمان مشخصي شود به گونهاي كه با سپري شدن آن مدت، مالكيت شخص خود به
خود و بدون هيچ سبب جديدي زايل شود و مال به مالك اصلي برگردد.
ترديدي نيست كه به جز حق مالكيت، ساير حقوق عيني قابل تجديد و تقييد به
زمان ميباشد مانند حق ارتفاق و حق انتفاع و… اما در مورد حق مالكيت
ترديد اساسي وجود دارد.
برخي از فقها و حقوقدانان مالكيت را قابل تقييد به زمان ندانسته و
مالكيت موقت را غيرمعقول و باطل دانستهاند و برخي ديگر اين نظر را
نپذيرفته و از آن انتقاد كردهاند. ما ابتدا به نقد و بررسي دلايل گروه
اول ميپردازيم.
◙ دوم: ادله منكرين مالكيت موقت:
از بررسي مجموع كلمات فقها و حقوقدانان برميآيد كه به طور كلي شش دليل
بر بطلان و عدم مشروعيت مالكيت موقت اقامه شده است. از اين تعداد، دو
دليل بيشتر رنگ فلسفي دارد؛ دو دليل به جنبه فقهي مالكيت اشاره دارد و
دو دليل نيز از ديدگاه حقوق مسئله را مورد بررسي قرار داده است كه ما
به ترتيب به ذكر آن، مبادرت مينماييم.
1ـ اولين دليل منكرين مالكيت موقت آن است كه مالكيت به دليل ماهيت
ويژه خود اساسا قابل تحديد و تقييد به زمان نيست زيرا مالكيت از اعراض
قار1 است و از آنجا كه عرض قار، محدود و مقيد به زمان نميشود؛ مالكيت
نيز قابل تحديد به زمان نخواهد بود.
به عبارت ديگر مالكيت هر شيء، امري واحد است و اين امر واحد به دليل
آنكه از اعراض قار است قابل تكثير و تبعيض و تقييد به زمان نيست. 2
مرحوم محقق اصفهاني پس از نقل اين دليل ميفرمايد: عدم امكان تقييد
مالكيت به زمان، توهمي بيش نيست زيرا محدود شدن موجودات به زمان، گاهي
با لذات است همانند اعراض غيرقار مثلا حركت كه از اعراض غيرقار است از
آنجا كه تدريجي بوده و آن به آن از قوه به فعل ميرسد لذا قابل تقدير و
تحديد به زمان ميباشد اما گاهي،تقييد به زمان بالعرض است مانند امور
قار. اين امور اگرچه ذاتا با زمان قابل اندازهگيري و تحديد نيست اما
از آنجا كه در ظرف زمان قرار دارند و به بيان بهتر، زمان بر آنها ميگذرد؛
ميتوان آنها را با توجه به زمانهاي مختلف، به بخشهاي زماني تقسيم
كرد. به عبارت ديگر ميتوان يك امر واحد را با قطعات مختلف زمان ملاحظه
كرده آن را با توجه به قطعات زماني، تقطيع و تقسيم نمود.3
به عنوان مثال در مورد وقف كه واقف، عين را بر بطون مختلف وقف ميكند،
مالكيت واقف كه به وسيله وقف به بطون بعدي منتقل شده است چيزي جز يك
مالكيت واحد نيست ولي همين امر واحد با توجه به قطعات زمان تقطيع ميشود
و براي هر طبقه از موقوف عليهم بخشي از مالكيت با توجه به زمان خاص آن
اختصاص مييابد. بنابراين مالكيت، امري بسيط و غيرقابل تبعيض و تقسيم
به قطعات است و معناي بسيط بودن مالكيت و عدم امكان تقطيع و تقسيم آن
اين است كه نصف و ثلث و ربع و… ندارد نه اينكه اين امر بسيط را نتوان
به اعتبار استمرارش در طول زمان تقسيم كرد.
علاوه بر پاسخ فوق ميتوان گفت: مالكيت – همان طور كه در مباحث آينده
خواهد آمد – اساسا از اعراض نيست بلكه صرفا يك امر اعتباري است و لذا
جعل و رفع و كيفيت اعتبار آن به دست منشأ اعتبار آن ميباشد. بنابراين
حتي اگر اشكال فوق را در مورد اعراض قار بپذيريم و اعراض قار را قابل
تحديد و تقييد به زمان ندانيم اما تفاوت ماهوي مالكيت با اعراض، مانع
از طرح اشكال در مورد آن ميشود.
2ـ دومين دليل فلسفي كه بر بطلان مالكيت موقت اقامه شده اين است كه:
مالكيت موقت در مورد اعيان امكانپذير نيست زيرا فلاسفه بر اين عقيدهاند
كه جواهر، قابل تقييد به زمان نيستند و زمان نميتواند براي تعيين و
اندازهگيري جواهر به كار رود و از آنجا كه عين هم از جمله جواهر است
لذا قابل تقدير و تحديد به زمان نيست مثلا نميتوان گفت: كتاب امروز،
كتاب فردا و… و نميتوان گفت اين كتاب نسبت به زمانهاي مختلف فرق ميكند
و يكي غير از ديگري است اما منافع از آنجا كه از اعراض است ميتواند به
زمان محدود شود و بر همين اساس تمليك منفعت موقت و محدود به زمان
امكانپذير ميباشد ولي در اعيان ممكن نيست بنابراين تمليك موقت عين به
ديگري قابل تصور نيست. 4
در پاسخ اين استدلال بايد گفت: درست است كه عين از جمله جواهر است و
لذا قابل تقدير و تعيين به وسيله زمان نيست اما تمليك موقت عين به
معناي تقييد عين به زمان نيست.
توضيح آنكه، هنگامي كه شخصي فرضا كتابي را براي مدت مشخصي به ديگري
تمليك ميكند، اين شخص در حقيقت، مالكيت كتاب را مقيد و محدود به زمان
نموده است نه خود كتاب را و به بيان روشنتر تمليك موقت بدان معناست كه
مالكيت عين در قطعه مشخصي از زمان به ديگري منتقل ميشود نه آنكه عين
مقيد به زمان، به ديگري تمليك گردد و با توجه به سخني كه به نقل از
محقق اصفهاني در پاسخ دليل اول نقل كرديم، هيچ اشكال و مانعي وجود
ندارد كه مالكيت با توجه به قطعات زماني به قطعات مختلف تقسيم شود و
تقسيم مالكيت يك عين با توجه به قطعات زمان، مستلزم تقييد خود عين به
زمان نيست.
از اين گذشته، اگر اين استدلال را در مورد اعيان بپذيريم و تمليك موقت
اعيان را بر اين اساس مورد ترديد قرار دهيم در بسياري از موارد اجاره
با مشكل مواجه خواهيم شد زيرا اجاره به نظر بسياري از فقها عبارت است
از تمليك منفعت در مقابل عوض معلوم و در موارد زيادي، منفعت مورد اجاره
از اعراض نيست بلكه از اعيان خارجي ميباشد يعني منفعت عين مورد اجاره،
خود از اعيان است مثل اجاره درخت براي ميوه آن و اجاره زن براي شير
دادن. پذيرش استدلال ياد شده در مورد عدم امكان تمليك موقت اعيان،
مستلزم ترديد در صحت چنين قراردادهايي است در حالي كه غالب فقها چنين
اجارهاي را جايز و صحيح دانستهاند. 5
3ـ دليل ديگر بر بطلان مالكيت موقت، استناد به قاعده تسليط ميباشد.
برخي از محققين بر اين عقيدهاند كه «در حقوق اسلام با استناد به قاعده
تسليط، مالكيت سه ويژگي دارد كه عبارتند از مطلق بودن، انحصاري بودن و
دائمي بودن. ويژگي اخير به اين معناست كه وقتي فردي مالك چيزي شد تا
زماني كه مالك آن است بدون مقيد بودن به زمان خاص، حق استفاده و بهرهبرداري
از آن را داشته باشد.
يكي از تفاوتهاي مستاجر و به طور كلي اشخاصي كه از طرف مالك، حق
استفاده و انتفاع از ملكي را پيدا ميكنند با خود مالك همين است كه
استفاده و بهرهبرداري مالك، مقيد به زمان و وقت خاصي نيست ولي حق
انتفاع اشخاص ديگر فقط در محدوده زماني مشخصي امكانپذير است6 بنابراين
ويژگي دائمي بودن مالكيت را ميتوان از قاعده تسليط استفاده كرد.
سخن فوق قابل قبول به نظر نميرسد زيرا مفاد قاعده تسليط آن است كه
اشخاص بر اموال خود مسلط هستند و حق همه گونه تصرف و استفادهاي را در
اموال خود دارند ولي اين مسئله كه مالكيت، دائمي است يا موقت در قاعده
فوق مورد اشاره قرار نگرفته است به عبارت ديگر مضمون اين قاعده عبارت
است از تسلط كامل مالكين بر اموال خود و اين معنا در مورد مالكيت موقت
هم قابل جريان است يعني مالك در زمان مالكيت خود، چه مالكيت دائمي و چه
موقت، مسلط بر مالش بوده، قادر به تصرف و استفاده از مالش ميباشد.
بنابراين نميتوان دوام مالكيت را مستقيما از اين قاعده استنباط كرد.
ممكن است گفته شود كه مفاد قاعده تسليط آن است كه مالك، حق همه گونه
تصرف و استفادهاي را در مالش دارد و از جمله ميتواند آن را معيوب كند
يا از بين ببرد؛ نتيجه منطقي چنين تسلط و حقي آن است كه مالكيت بايد
دائمي باشد چرا كه در مالكيت موقت، مالك حق چنين تصرفاتي را ندارد.
در پاسخ به اين توهم بايد گفت: اين بيان در حقيقت به دليل ششم منكرين
مالكيت موقت برميگردد كه ما در جاي خود، اصل دليل و پاسخ آن را به
تفصيل بيان خواهيم كرد.
4ـ مالكيت موقت سابقهاي در شرع ندارد و لذا نميتوان چنين امري را
مشروع دانست. اين سخن در كلمات برخي از فقها به چشم ميخورد و برخي
ديگر از فقها به پاسخگويي آن پرداختهاند. اين دليل نيز همچون دلايل
پيش گفته قابل قبول نيست زيرا اولا سابقه نداشتن امري در شرع نميتواند
در همه موارد دليل بر ممنوعيت و عدم مشروعيت آن باشد. شايد بتوان اين
عقيده را در مورد عبادات پذيرفت چرا كه عبادات، اموري توقيفي هستند و
لذا اگر امري سابقهاي در شرع نداشته باشد نميتوان آن را به عنوان
عبادت پذيرفت اما در بخش معاملات كه قسمت عمده آن به عرف واگذار شده
است پذيرش اين عقيده به طور مطلق صحيح نيست به ويژه در مورد موضوعات و
مفاهيمي كه حقيقت شرعيه و متشرعه ندارد توضيح آن به عرف محول شده است
ثانيا مالكيت، امري اعتباري است كه چگونگي آن تابع نحوه اعتبار آن ميباشد
و به همين دليل، قابل توقيت و تاييد است7 ثالثا ملكيت موقت سابقه روشن
فقهي دارد و مواردي را در فقه ميتوان يافت كه مالكيت موقت از سوي فقها
پذيرفته شده است.8
5ـ يكي ديگر از دلايلي كه بر بطلان مالكيت موقت اقامه شده اين است كه:
دوام مالكيت، نتيجه منطقي ويژگي انفكاكناپذيري مالكيت از عين است. به
عقيده حقوقدانان يكي از ويژگيهاي مالكيت آن است كه همواره با مملوك
همراه بوده، مادام كه شيئ مملوك باقي است مالكيت آن نيز باقي ميباشد و
بر اين اساس، مالكيت نسبت به شيء مملوك،تنها در صورتي زايل ميشود كه
آن شيء منعدم شود و مادام كه شيء مملوك وجود دارد حق مالكيت مربوط به
آن هم وجود دارد.
تفكيكناپذيري مالكيت از مملوك، به معناي عدم انتقال آن به افراد ديگر
نيست، بنابراين ارث و انتقال مالكيت وارث، منافاتي با دوام مالكيت شيء
– به معناي فوق – ندارد چرا كه حق مالكيت در اين موارد، قطع نشده تا
مجددا ايجاد شود و به عبارت ديگر مالكيت منتقلاليه و ورثه، ادامه
مالكيت سابق وارث و ناقل است.9
برخي از حقوقدانان در توجيه اين ويژگي گفتهاند: «ملكيت عبارت است از
رابطهاي مستقيم بين مالك و شيء و حق مالكيت چنان با شيء مملوك آميخته
و مخلوط ميشود و در آن تجسم مييابد كه قابل جدايي از آن نيست و مادام
كه شيء موجود است آن حق هم دوام دارد.»10
بعضي ديگر از حقوقدانان بر اين عقيدهاند كه ويژگي دوام مالكيت به
معناي فوق به اين معنا نيست كه مالكيت از وجود فيزيكي و خارجي مملوك
جدا نميشود چرا كه انفكاكناپذيري حق مالكيت از وجود فيزيكي، خلاف
واقعيت مسلم حقوقي و فقهي است و لذا اين دليل قابل پذيرش نيست بلكه
بايد گفت منظور از جدا نشدن حق مالكيت از شيء مملوك اين است كه وجود
حقوقي مملوك همواره ملازم با حق مالكيت است.
بنابراين هر شيء مملوكي اگر بخواهد در عالم حقوق مطرح شده، موضوع حق و
تكليف قرار گيرد ناچار بايستي همراه با حق مالكيت باشد زيرا حق مالكيت،
اولين و فراگيرترين حق عيني بر اموال است و ساير حقوق عيني در حقيقت
زاييده و فرع آن ميباشد پس نميتوان در عالم حقوق، مالي را تصور كرد
كه همراه با حق مالكيت نباشند و در موارد اعراض از مال، آنچه در واقع
رخ داده اين است كه مال از عالم حقوق خارج شده و به تعبير بهتر، وجود
حقوقي مال منعدم شده است گرچه وجود خارجي و فيزيكي آن باقي باشد.11
ويژگي انفكاكناپذيري مالكيت از مال، نتايج چندي را به دنبال دارد. به
عقيده حقوقدانان، يكي از نتايج اين ويژگي آن است كه مالكيت نميتواند
مقيد به زمان شود چرا كه تقييد مالكيت به زمان با دوام مالكيت و انفكاكناپذيري
آن از مملوك منافات دارد.12
در پاسخ اين دليل بايد گفت: انفكاكناپذيري مالكيت از وجود خارجي و
فيزيكي مال، امري نادر و غيرقابل قبول است چرا كه بيترديد، حق مالكيت
در بسياري از موارد از شيء مملوك زايل ميشود مانند موارد اعراض مالك
از مال؛ و جدا نشدن مالكيت از وجود اعتباري مال در عالم حقوق، اگرچه
سخني صحيح و قابل قبول به نظر ميرسد اما اين بدان معني نيست كه مالكيت
قابل تقييد به زمان نميباشد زيرا انفكاكناپذيري مالكيت به معناي آن
است كه حق مالكيت از شيء مملوك جدا نميشود نه اينكه از شخص مالك قابل
انفكاك نباشد و تفاوتي بين انتقال مال به وسيله اسباب ناقله مالكيت و
مالكيت موقت به نظر نميرسد بنابراين همانگونه كه انتقال مالكيت از يكي
به ديگري، ضرري به دوام آن نميزند در مالكيت موقت نيز چنين امري مضر
نيست. در مالكيت موقت كه مال از مالك – مثلا – به مدت يك سال به ديگري
منتقل ميشود، پس از سپري شدن يك سال، عين زايل نميشود بلكه به همان
مالك اصلي بازميگردد. بنابراين هيچگونه انفكاكي بين مالكيت و مال صورت
نميگيرد بر اين اساس هرچند ويژگي انفكاكناپذيري مالكيت از شيء مملوك
را بپذيريم اما اين ادعا كه نتيجه منطقي اين ويژگي، بطلان مالكيت موقت
است؛ غيرقابل قبول ميباشد.
6ـ دليل ديگري كه توسط حقوقدانان مطرح شده اين است كه تقييد مالكيت
به زمان با طبيعت مالكيت منافات دارد زيرا مهمترين ويژگي مالكيت آن است
كه مالك ميتواند در ملك خود تصرف كند و دايره اختيارات مالك تا حدي
است كه حتي ميتواند مالش را از بين ببرد و نابود سازد. با توجه به اين
ويژگي ميتوان گفت مالكيت موقت با طبيعت مالكيت و عناصر تشكيل دهنده آن
منافات دارد.
پذيرش مالكيت موقت به آن معناست كه براي مالك موقت نيز همان اختيارات و
حق تصرفي را بپذيريم كه مالك دائمي دارا ميباشد و اين امر، نادر و
غيرقابل قبول است مثلا فرض كنيم كه مالكيت، محدود و مقيد به يك سال شده
است در اين صورت اگر مالك موقت، در خلال يك سال كه مالك آن است در آن
مال تصرف كند يا آن را از بين ببرد چگونه ميتوان تصور كرد كه مالكيت
پس از انقضاي يك سال به مالك اصلي برميگردد؟ يا بايد مالك موقت را از
تصرف و از بين بردن مال در طول يك سال ممنوع سازيم تا مال به مالك اصلي
برگردد كه در اين صورت مالكيت موقت چيزي به جز يك حق انتفاع موقت نيست
زيرا چنين مالكيتي تفاوتي با حق انتفاع ندارد چون در حق انتفاع هم مالك
ميتواند از مال بهرهمند شود ولي حق از بين بردن و انعدام آن را ندارد
و يا آنكه قايل به جواز تصرف و از بين بردن مال توسط مالك موقت شويم كه
در اين صورت چنين ملكيتي ديگر مالكيت موقت نيست بلكه ملكيتي دائمي و
هميشگي است.13
دليل فوق در كلمات فقها ديده نميشود. غالب فقيهاني كه بر بطلان مالكيت
موقت پاي فشردهاند آن را امري غيرمعقول و غيرقابل تصور دانسته و بر
همين اساس مشروعيت آن را مورد ترديد قرار دادهاند.14 اگرچه اين گروه،
توضيح بيشتري در مورد اين دليل ذكر نكردهاند اما بعيد نيست كه منظور
آنان از اين سخن، اشاره به دليل فوق باشد.
به نظر ميرسد مهمترين و قويترين دليلي كه بر بطلان مالكيت موقت اقامه
شده است همين دليل ميباشد بنابراين براي پاسخگويي به آن نيازمند دقت و
توجه بيشتري هستيم. براي پاسخگويي به اين دليل، بايد مفهوم و ماهيت
مالكيت در اسلام را مورد بررسي قرار دهيم سپس با توجه به طبيعت و ماهيت
آن در حقوق اسلام به قضاوت درباره مالكيت موقت بنشينيم.
براي شناخت حقيقت مالكيت توجه به امور زير لازم و ضروري است هر يك از
اين امور در حقيقت بيانكننده يكي از ابعاد و زواياي مفهوم مالكيت در
اسلام ميباشد:
1ـ برخي از فقها تصريح كردهاند كه لفظ مالكيت داراي حقيقت شرعيه
نيست بنابراين براي شناخت مفهوم مالكيت نيازي به مراجعه به متون شرعي
نيست. مرحوم نراقي در اينباره ميفرمايد: «معناي مالكيت و ماليت و ملك
و مال، معنايي عرفي و لغوي است كه شناخت آن منوط به بيان شرع و يا دليل
شرعي نيست بلكه در اين زمينه همانند ساير الفاظي كه فاقد حقيقت شرعيه
است بايد به عرف و لغت مراجعه كرد.15
همين فقيه در كتاب ديگرش مينويسند «والمرجع في كون الشيء ملكا و مالا
الي العرف حيث انه لا دليل شرعي علي بيانه»16 دقت در كلام ساير فقهايي
كه به تعريف مالكيت پرداختهاند نشان ميدهد كه اگرچه آنان به اين مطلب
تصريح نكردهاند اما به طور ضمني به آن اذعان و اعتراف داشتهاند و به
همين دليل در تعريف مالكيت به جاي استناد به ادله شرعي، به ارتكاز عرف
و عقلا و نيز برداشت عمومي مردم از مفهوم آن بسنده كردهاند. بنابراين
مالكيت مفهومي عرفي است و شارع مقدس نيز با توجه به همان معنا و مفهوم
عرفي، احكام و آثاري را بر آن مترتب كرده است و لذا براي شناخت ماهيت
آن بايد به عرف مراجعه كرد.
2ـ مالكيت در حقوق اسلام داراي مفهومي گستردهتر از مالكيت در حقوق
رم است «مالكيت در حقوق اسلام نه تنها شامل مالكيت عين ميگردد بلكه
مالكيت منفعت و انتفاع و ملكالملك را نيز فرا ميگيرد حتي اين كلمه
گاهي در مورد حقوق غيرمالي نيز به كار ميرود.»17
با توجه به همين ديدگاه موسع برخي از نويسندگان اطلاق مالكيت را بر حق
مولفان و هنرمندان روا دانستهاند.18
3ـ مالكيت امري اعتباري است. به طور كلي مالكيت داراي چهار مرتبه
مختلف است.19
الف – مالكيت حقيقي: عبارت است از سلطنت تامه بر موجودات به گونهاي كه
اختيار مملوك حدوثا و بقاءاً به دست مالك باشد چنين مالكيتي مخصوص ذات
باري تعالي ميباشد.
بـ مالكيت انسان بر نفس و اعضاء و افعال و ذمهاش.
جـ مالكيت مقولي خارجي: كه عبارت است از هيات حاصل از احاطه جسمي به
جسم ديگر و اين نوع مالكيت تحت عنوان مقوله «جده» در فلسفه مورد بحث
قرار ميگيرد. مانند هيات حاصله از احاطه لباس به انسان. مالكيت به اين
معنا از اعراض خارجي است كه قيام آن نيز به يك موجود خارجي ميباشد.
دـ مالكيت اعتباري عبارت است از اعتبار سلطنت و احاطه يك شخص (مالك)
بر يك شي (مملوك).
سه قسم اول از مالكيت، اموري حقيقي و واقعي هستند ولي مالكيت به معناي
اخير، امري اعتباري است كه عقلا يا شارع آن را بر حسب نياز جامعه
اعتبار ميكنند و حق مالكيت كه در فقه و حقوق مورد بحث قرار ميگيرد
همين مرتبه از مالكيت است. بنابراين مالكيت در اصطلاح فقه و حقوق از
مقولات واقعي و اعراض خارجي نيست.20 و به تعبير روشنتر «مالكيت امري
اعتباري است يعني حقيقت آن عين اعتبار عقلا يا شارع مقدس ميباشد.»21
4ـ منشا اعتبار مالكيت، عقلا يا شارع ميباشد. «مالكيت اعتباري توسط
عقلا به خاطر مصالحي براي اشخاص اعتبار ميشود و چه بسا شارع به خاطر
آن مصلحت، اين اعتبار را امضا ميكند گرچه عقلا چنين اعتباري نداشته
باشند. مانند مالكيت غرقي و مهدم عليهم در ارث»22 بنابراين با توجه به
منشا اعتبار مالكيت، سه قسم زير قابل تصور است:
الف – مواردي كه عقلا، مالكيت را اعتبار ميكنند و شارع نيز امضا
ميكند؛ غالب موارد مالكيت از اين قبيل است.
بـ مواردي كه عقلا مالكيت را اعتبار ميكنند ولي شارع آن را امضا
نكرده است مانند مالكيت مسكرات.
جـ مواردي كه شارع مقدس بدون اعتبار عقلا، اقدام به اعتبار مالكيت
نموده است مانند مالكيت مهدوم عليهم و غرق شدگان در ارث.
با توجه به نكات ياد شده ميتوان گفت: مالكيت، اصطلاحي است كه براي
اشاره به رابطهاي مخصوص بين شيء (مملوك) و شخص (مالك) به كار برده
ميشود. اين رابطه اعتباري به مالك اجازه ميدهد كه از شيي مملوك
استفاده كند و از آن منتفع گردد. به تعبير ديگر، مالكيت عبارتست از
رابطه اعتباري مخصوص بين مالك و مملوك كه به مالك حق ميدهد كه
انتفاعات ممكن را از آن ببرد، در آن مال تصرف كند و كسي نتواند از آن
جلوگيري نمايد.23
از آنچه گفتيم روشن ميشود كه مالكيت و سلطنت دو مفهوم جداي از يكديگر
است و در حقيقت سلطنت انسان بر مال نتيجه و اثر مالكيت او ميباشد نه
آنكه عين مالكيت و مرادف آن باشد و به همين دليل تعريف مالكيت به سلطنت
انسان بر مال، نادرست ميباشد. فقها براي بيان اختيارات مالك و آثار
مالكيت به قاعده تسليط استناد كردهاند اين قاعده كه مستفاد از حديث
نبوي «الناس مسلطون علي اموالهم» ميباشد هرگونه سلطه و اختياري را
براي مالك اثبات ميكند و همين روايت نيز دليل روشني است بر اينكه تسلط
مالك بر مال، چيزي جداي از مالكيت است.24
با عنايت به تعريف مالكيت و تفاوت آن با سلطنت مالكانه، به پاسخگويي
دليل ششم منكرين مالكيت موقت ميپردازيم. گفتيم كه حق مالكيت عبارتست
از رابطه اعتباري بين مالك و مال و اشاره شد كه قدرت و سلطه مالك بر
استفاده و تصرف در آن مال يا انتقال و اخراج از مالكيت واتلاف آن
برخاسته از حق مالكيت و از آثار آن است. بر اين اساس نميتوان مالكيت
موقت را صرفا به اين دليل كه مالك، قدرت بر انعدام مالش در مدت معين
ندارد، منافي با طبيعت مالكيت دانست زيرا قدرت مالك بر انعدام و اتلاف
مال خود، گرچه برخاسته از طبيعت حق مالكيت است ولي جزء آن نيست به
عبارت ديگر، سلطه مالك بر اتلاف مال از آثار مالكيت است كه به استناد
قاعده تسليط براي مالك ثابت شده است نه از اجزاء طبيعت يا لوازم ذاتي و
لا ينفك آن. بنابراين ميتوان تصور كرد كه رابطه مالكيت بين مالك و مال
برقرار باشد ولي مالك به دلايل مختلف حق از بين بردن مالش را نداشته
باشد در اين موارد – كه نمونههاي آن هم در فقه كم نيست – گرچه مالك،
سلطه كامل بر مال ندارد ولي اعتبار مالكيت توسط عقلا همچنان به قوت خود
باقي است.
به طور كلي، نه ميتوان از فقدان آثار مالكيت در موردي، نفي طبيعت
مالكيت را اثبات كرد و نه ميتوان از وجود آثار مالكيت در موردي، به
وجود و عدم مالكيت پي برد زيرا آثار مالكيت، لازمه ذات مالكيت نيستند
تا وجود و عدم آنها هميشه ملازم با وجود و عدم مالكيت باشد. به بيان
روشنتر «آثار مالكيت يعني حق تصرف در مال و نقل و انتقال و اتلاف آن،
اثر طبيعت هر ملك نيست بلكه اثر ملك مطلق است بنابراين نهايت چيزي كه
از فقدان اثار مالكيت در يك مورد ميتوان اثبات كرد آن است كه در آن
مورد خاص، مالكيت مطلق وجود ندارد نه اينكه مطلقا مالكيت منتفي است.»25
البته بايد دانست كه فقدان تمام آثار مالكيت ميتواند دليلي بر انتفاء
اصل مالكيت باشد چرا كه عقلا، هيچگاه بدون دليل و فايده، مالكيت را
اعتبار نميكنند به عبارت ديگر اعتبار مالكيت همواره متوقف است بر
اينكه اعتبار، فيالجمله داراي اثري باشد زيرا اعتباري كه فاقد اثر و
نتيجه است لغو بوده، از سوي عقلا صورت نميگيرد، بنابراين «اگر همه
آثار مالكيت از مالي سلب شود و مالك از همه تصرفات مالكانه ممنوع گردد،
عقلا ديگر براي چنين مالكي حق مالكيت را اعتبار نميكنند»26 اما سلب يك
يا چند اثر از آثار مالكيت با طبيعت آن منافات ندارد چرا كه ساير آثار
و نتايج باقي بوده و همين براي صحت اعتبار مالكيت توسط عقلا كافي است.
ادامه دارد
پينوشتها:
1ـ عرض قار آن است كه اجزاء مفروضش با هم موجود باشند و غيرقار،
اجزائش با هم موجود نميشود. ر.ك: شيرواني، علي، آموزش فلسفه، ص 289
مرحوم علامه طباطبايي در اينباره ميفرمايد: «ينقسم الكم انقساما
اوليا الي المتصل و المنفصل و المتصل هو الكمالذي يمكن ان يفرض منه
اجزاء تتلاقي علي حدود مشتركه كالخط… و المتصل ينقسم الي قسمين قار و
غير قار و االقار هو الثابت المجتمع الاجزاء بالفعل كالسطح و غيرالقار
هو الذي لايجتمع اجزائه المفروضه بالفعل كالزمان فان كل جزء منه بالفعل
قوه للجزء التالي فلايجتمعان بالفعل اذفعليه الشيء لاتجامع قوته…»
نهايه الحكمه، ص 110.
2ـ «ان ملكيه الواقف المجعوله لجميع البطون ملكيه واحده مرسله و
الواحد لايتكثر و لايتبعض و حيث انها عرض غير قار فلا تتحدد و لاتتقيد
بالزمان فلا معني لتقطيعها و تحديدها بالازمنه ليكون تمليكا لجميع
البطون لئلاتكون لكل منهم ملكيه مرسله.» ر.ك اصفهاني، شيخ محمد حسين،
بحوث في الفقه، الاجاره، ص 26. در عبارت مرحوم اصفهاني كه ذكر شد،
مالكيت از اعراض غيرقاره دانسته شده است كه مسلما ناشي از اشتباه چاپي
يا خطاي سهوي است زيرا ماهيت مالكيت با اعراض قار سازگار است نه غيرقار
علاوه بر اينكه مرحوم اصفهاني در ادامه سخن خود تصريح به اين مطلب
دارند.
3ـ «توهم امتناع تحدد و تقييدها بالزمان مدفوع بان التحدد بالزمان
تاره بالذات كما فيالاعراض غيرالقاره فان التدرجيه عين الحركه
المساوقه للتقدر بالزمان و اخري بالعرض كما في الامور القاره فانها و
ان لم تتقدر بالزمان لكنه يمر عليها الزمان فيمكن لحاظها مع هذا الزمان
و مع زمان آخر فهذا الوجه المستمر مع الزمنه يمكن تقطيعه بلحاظ الازمنه
الماره عليه…» اصفهاني، شيخ محمدحسين، همان ماخذ.
4ـ توحيدي، محمدعلي، مصباح الفقاهه (تقريرات درس آيتالله خويي)، ج
7، ص 488
5ـ آيتالله خويي در مصباح الفقاهه ميفرمايد: «قد تكون منفعه العين
المستاجره ما يوجد من الاعيان و لكنها غير موجوده حال الاجاره كاستيجار
المنائح و البقرات و الشياه للبنها غيرالمحلوب و استيجار المرضع ليرتضع
الطفل من لبنها و استيجار الشجره لثمرتها المعدومه» مصباح الفقاهه، ج 2
ص 30
6ـ محقق داماد، سيدمصطفي، قواعد فقه ج 2 ص 107
7ـ در اين باره در مباحث آينده توضيح بيشتري داده خواهد شد.
8ـ بجنوردي القواعد الفقهيه، ج 4، ص 242
9ـ امامي، دكتر سيدحسن، حقوق مدني، ج 1، ص 42
10ـ فرج، دكتر توفيق حسن،الحقوق العينيه الاصليه، ص 63
11ـ السنهوري، دكتر عبدالرزاق، الوسيط، ج 7، ص 534
12ـ همان مآخذ، ص 535
13ـ همان مآخذ، ص 540
14ـ بحراني،شيخ يوسف، الحدايق الناظره، ج 22 ص 128
15ـ نراقي، ملا احمد، عوايدالايام، ص 113
16ـ نراقي، ملا احمد، مستند الشيعه، ج 2 ص 371
17ـ صفايي، دكتر سيدحسين، مقالاتي درباره حقوق مدني و تطبيقي، ص 70.
مالكيت منفعت مانند حق مستاجر، مالكيت انتفاع مانند حق منتفع در حق
انتفاع، حبس و مانند آن. ملكالملك يعني سلطه شخصي بر سبب تملك مانند
حق حيازت مال مباح، مالكيت حق غيرمالي مانند مالكيت بضع.
18ـ همان ماخذ
19ـ توحيدي، محمدعلي، مصباحالفقاهه (تقريرات درس آيتالله خويي) ج 2
ص 20
20ـ «ان الملكيه الشرعيه ليست من المقولات الواقعيه حتي يتوقف العرض
منها علي موضوع محقق فيالخارج بل من الاعتباريات بمعني اعتبار مقولي
...» اصفهاني، شيخ محمد حسين، همان كتاب، ص 4
21ـ يزدي، سيد محمد كاظم، همان كتاب، ص 53
22ـ توحيدي، محمدعلي، همان كتاب ج 2 ص 2. امام خميني درباره اعتبار
مالكيت ميفرمايد: «اعتبارالملكيه عقلائيه و الشارع تبع لهم و ليس له
اعتبار مستقل في قبالهم...» كتاب البيع، ج 1 ص 454.
23ـ امامي، دكتر سيدحسن، همان كتاب ص 42. مرحوم نراقي در تعريف
مالكيت ميفرمايد: «معني الملكيه و الماليه و مايراد فهما من الالفاظ
معني اضافي لايتحقق الا مع وجود مالك و متمول و هذا المعني الاضافي
بحكم العرف و التبادر عبارت عن اختصاص خاص و ربط مخصوص معهود بينالمالك
و المملوك و المتمول و المال موجب للاستبداد و به و الاقتدار علي
التصرف فيه منفردا و ما له ذلك الاختصاص المعهود بالنسبه الي شخص هو
الملك و المال» عوايد الايام، ص 113
24ـ «ان السلطنه ليست هي الملكيه بل هي من الاحكام العقلائيه
للمالكيه... و قوله – ص ـ: الناس مسلطون علي اموالهم ينادي بما ذكر
ناه فان اضافه الاموال الي الناس هي الاضافه المملوكيه فقوله – ص –
الناس مسلطون علي اموالهم مساوق لقوله الناس مسلطون علي املاكهم فان
الناس لا يسلطون عل الاموال بلا اضافه مالكيه بينها و بينهم فلورجعت
السلطنه الي الملكيه يكون قوله ذلك عباره اخري عن قوله الناس مالكون
لاملاكهم و هو كماتري من قبيل توضيح الواضح فلا شبهه في ان السلطنه من
احكام الملكيه لانفسها» امام خميني، كتاب البيع ج 1 ص 10
25ـ «الاثر فيما نحن فيه – اي التصرفات في العين و جواز ورود
التقلبات – ليس اثرا لطبيعه الملك مطلقا سواء اكان طلقا او غير طلق بل
اثر للملك المطلق» بجنوردي، آيتالله سيد حسن، القواعد الفقهيه، ج 4 ص
282.
26ـ امام خميني، كتاب البيع، ج 1 ص 133
|