تنظيم_ سودابه درويش كارمند آموز

بياناتات آقاي ارسلان خلعتبري وكيل ورثه مرحوم سردار اسعد در ديوانعالي كشور

قسمتي را كه از نظرتان مي گذرد بيانات آقاي ارسلان خلعتبري، وكيل ورثه مرحوم سردار اسعد، در ديوانعالي كشور مي باشد كه جداي از دفاعيات موكل خود، انتفادهاي جالب توجه و آشكاري را از دستگاه حكومتي آن زمان داشته، كه جهت استفاده شما خوانندگان محترم به طور خلاصه بيان مي شود. آقاي سهراب اسعد فرزند مرحوم سردار اسعد، دو سال قبل شكايت كرده بود، و اينك به اين ديوانعالي عرضحال داده كه، اين كسي كه امروز به صورت يك زاهد در محضر محكمه نشسته است، و سلمان فارسي و اباذر غفاري را در زهد و تقوي به شاگردي قبول ندارد، و مدعي است مسلمان با خدائي است، كه در عمر خود جز عمل خير نكرده است، مرحوم سردار اسعد (پدر او) را با فجيع ترين شكلي كه در هيچ زنداني و دوره اي سابقه نداشته، در زندان قصر كه موحش تر از زندان بزرگ سيبري روسيه بوده، و زندان سيبري را به غلامي خود قبول نداشته، كشته است. اگر كوه آتش فشان و مزاب آن، عظمت و بزرگي جثه شهر تاريخي بمبئي را زير آتش و خاكستر خود منهدم و ويران كرده، سوزن كوچك و باريك اين شخص، يك مملكتي را متزلزل ساخته بود، و آوازه شهرت سوزن انژكسيون او از آوزه شهرت كوه آتش فشان وزو، كمتر نبوده.

چنين كنند بزرگان، چو كرد بايد كرد

                              چنين نمايد شمشير خسروان  آثار

همان طوري كه هر كس گل را ببيند به ياد بهار مي افتد، هر كس در زندان شهرباني اين احمدي را مي ديد، به ياد مردن مي افتاد (خنده تماشاچيان). همان طوري كه هر كس توهم حلول شيطان در جسم خود كند، يا از شيطان بخواهد اجتناب نمايد، اعوذبالله من الشيطان العين الرجيم (اشاره به احمدي خنده تماشاچيان) مي گويد، يا هر كس جن ببيند بسم الله الرحمن الرحيم مي خواند، هر يك از محبوسين زندان قصر هم كه احمدي را مي ديدند، به خودي خود آيه شريفه انالله و انا اليه راجعون را مي خواندند. و يك آيةالكرسي هم خوانده بر خود مي دميدند. در زندان شهرباني، اسم احمدي و لفظ موت، با هم مترادف بودند. آقاي پور رضا، خوب از سوابق اين شخص با اطلاع نبودند، يعني نقصي داشت و آن اين بود كه اين احمدي قبل از آمدن به تهران در مشهد، دوا فروش بود، و هنوز هم برادرش دوا فروش است. آن موقع به واسطه دوا فروشي اطلاعاتي هم از طبابت داشت، و در شناختن ادويه و استعمال آن، يد طولاني داشت، خصوصا در قسمت ادويه سمي. اما وقتي به خدمت شهرباني مشرف شد، بجاي عمل به طبابت و شفا دادن اشخاص، از بيماري و مرگ، با عزرائيل شريك شد. (خنده تماشاچي) و شغل قابض الارواحي اختيار كرد.  وقتي او را با لباس عربي و دستار عربي، به صورت يك حاجي عرب، به تهران و به توقيفگاه ديوان جزا آوردند، و توقيف شد، در همان موقع عده اي از مأمورين خود شهرباني و از معاريف دوره ديكتاتوري در توقيفگاه بودند.

اينكه احمدي مي گويد به مريض ها او هرگز آمپول نمي زد، صحيح است. زيرا او هر گز آمپول كذائي را براي شفا و معالجه يك مريض بكار نبرده است، كه درد مريض را تخفيف بدهد. بلكه او هميشه آمپول خود را به محبوسين سياسي و بي گناه و از قضا سالم و تندرست مي زد، از قبيل مرحوم سردار اسعد و فرخي و غيره (خنده تماشاچي). در زندان موضوع آمپول احمدي به قدري رواج داشت كه اگر يك زنداني مي خواست، درباره زنداني ديگر نفرين كند، مي گفت: «خدا به آمپول احمدي گرفتارت نمايد». يا اگر يك زنداني درباره ديگري مي خواست دعا كند، مي گفت، «خدا به آمپول احمدي گرفتارت نكند» (خنده تماشاچي). آمپول احمدي مثل آمپول هاي امروزه نبود كه بي اثر باشد، زيرا خود او دواي آن را تهيه مي كرد، و وقتي استعمال مي شد برو برگرد نداشت، و جابجا اثر مي كرد، و خوردن و مردن حتمي بود (خنده تماشاچي). احمدي از تمام لوازم و اسباب طبي، يك كيف كوچك داشت، و يك انژكسيون بزرگ و از لوازم زهد و تقوي، تسبيحي هميشه به دست، و كتابچه كوچكي هم در بغل كه كتاب دعايش بود. وقتي آمپول نمي زد هميشه تسبيح مي چرخاند، و خود را يك زاهد مصنوعي جلوه مي داد، و بعد از آمپول زدن هم كتاب دعا مي خواند و ثواب آن را نثار روح شهداي خودش مي كرد( خنده تماشاچي).

مي گويند، وقتي عليم الدوله، رئيس بهداري شهرباني ـ كه از اسرار و رموز احمدي خوب اطلاع داشت ـ بعد از برگشتن از سمنان و نكشتن نصرت الدوله فيروز، يك در يك و بدون مقدمه افتاد و از هوش رفت و مبتلا به سكته احمدي شد. از طرف شهرباني، احمدي را براي عيادتش فرستادند، فهميد موضوع از چه قرار است، در حالي كه نمي توانست حرف بزند، با اشاره مي فهماند كه احمدي را از او دور كنند و به او راه ندهند و او از ديدن احمدي به وحشت و هراس مخصوصي افتاده بود (خنده تماشاچيان). تمام اين مسائلي كه امروز در پرونده جمع آوري شده، منشأش در زندان بود و از جزئيات اين اعمال، زنداني ها خبر داشتند. هر واقعه در زندان روي مي داد، يك ساعت بعد مطلع مي شدند. پاسبانها و مأمورين محبس، خودشان مي دانستند آلت جنايتند، و آن دستگاه، دستگاه جنائي است، نه شهرباني، امنيت كش است، نه امنيت بخش. لذا با آن دستگاه صميمي نبودند و در مقابل پول و انعام، همه چيز را مي گفتند. دوسيه ها هم نشان مي دهد كه احمدي براي قتل، انعامي مي گرفت، اگر مقتول از كله گنده ها مثل سردار اسعد و تيمورتاش بود، انعامش يا صد تومان يا همين حدودها بود و اگر از خرده پاها و اشخاص غير معروف گمنام در تهران و زندان بودند، نفري ده الي پانزده تومان مي گرفت.

در زندان قصر همه ساله، مثل برگ خزان رؤسا، ايلات و عشاير بي گناه مي مردند، در صورتي كه همه آنها داراي بنيه هاي سالم بودند. اگر كسي ازآنها مدتها در زندان مي ماند و بالاخره به عرض مي رساندند كه نسبت به چنين شخصي كسب تكليف كنند، مي فرمودند: «آيا هنوز زنده است»!؟ از اين سوال و حرف، رؤساي شهرباني احساس تعلق اراده بر قتل آن شخص را مي كردند، اين بود كه عزرائيل زندان يعني احمدي، روز بعد نطلبيده به عيادت آنها مي رفت و در حيني كه ورد و ذكر مي خواند و صلوات مي فرستاد، كتاب دعا را به كناري ميگذاشت، انژكسيون به آن بيچاره ها براي تقويت مزاج مي زد، و چند ساعت بعد آنها را از در عليم الدوله بيرون مي بردند (در عليم الدوله دري است كه اموات را از زندان (از آن در) بيرون مي بردند و مراد از بيرون رفتن از در عليم الدوله، نابود كردن به اصطلاح زنداني ها بود). دكتر يزدي و آقاي فاطمي كه از اشخاص معروف هستند، حكايت مي كنند و همين طور عده اي از زنداني هاي ديگر، كه اين احمدي يك پسربچه مازندراني را كه اصلا تقصيرش معلوم نبود، آمپول زد و آن بيچاره تا 24 ساعت دائم فرياد «العطش» مي زد، و سرخود را به ديوار مي كوبيد و آب مي خواست، و اين احمدي قدغن كرده و گفته بود كسي نزديك او نرود، تا بميرد؛ و بالاخره بعد از 24 ساعت جان كندن كه بدنش از تشنگي آتش گرفته بود، مرد (تأثر شديد حضار - گريه).

اينكه در محضر محكمه گفت: « به عشق زيارت حسين ابن علي (ع) به كربلا مشرف شدم، مگر زيارت حسين ابن علي تقصير است»حتم داشته باشيد دروغ مي گويد. او درآن مدتي كه در كربلا بود، من قسم ميخورم كه حتي يك دفعه هم به زيارت حسين ابن علي نرفته است،زيرا او رو نداشت به زيارت حسين ابن علي برود. كسي كه آزادي خواهان بيگناه را براي پول بكشد، چگونه رو دارد به زيارت پيشواي آزادي خواهان و طرفداران آزادي، سيد شهدا برود؟ او يقينا در كربلا در تجسس مقبره همكاران و هم مسلكان خود، يعني شمربن ذي الجوشن و يزيدبن معاويه بوده، تا به ديدن مقبره آنها برود، و با روح آنها صحبت كند و فخر كند كه، كاري كه شما در صحراي كربلا كرديد، من هم با آزادي خواهان ايران در زندان قصر كردم (خنده حضار). اما تو اي احمدي ذره اي در دل، به حسين ابن علي عقيده نداري، ببين چگونه حسين ابن علي به كمرت زد، چگونه معجزه كرد و تو را بدون اينكه كسي دانسته باشد، كه هستي، و چه كردي، بقول خودت به عنوان اينكه جواز اقامت نداشتي، بدون حرف و صدا تسليم عمال دولت عراق نموده، و ترا به سرحد ايران آوردند و آن وقت فهميدند، كه تو همان احمدي هستي كه در بدر عقبت مي گردند (تأثر شديد - كف زدن طولاني ابراز احساسات). ( تذكر رئيس محكمه به سكوت و مجال تكلم به وكيل دادن). حالا فهميدي معجزه حق، چيست؟

اما قبل از اينكه احمدي به مجازات برسد، بايد از او خواهش كرد، كه اگر اين طرق مختلف كشتن با آمپول و دواهاي سمي را در جايي نوشته، بگويد كه آن نسخه ها محو گردد و اين ابتكارات و اختراعات او، به دست ورثه نيفتند، كه تا اگر روزي ولايت، حسينقلي خاني شود، اقلا فرمولهاي احمدي را ديگران بلد نباشند. اينكه احمدي مي گويد، هرگز به من معالجه مريض مراجعه نمي شد، مگر دوا دادن به پاسبان ها، آنهم دواهائي از قبيل گرد و قرص و درامور جزئي مداخله مي كردم، صحيح است و در تمام حرفهايش همين يكي را راست گفته، ولي دليلش اين است كه اگر محبوسين مريض زندان، او را بالاي سر خود مي ديدند، چون به كارش سابقه داشتند، و مي دانستند، او عزرائيل زندان است نه طبيب، با ديدن او از ترس، قالب تهي مي كردند (خنده تماشاچيان). و فقط معالجه اشخاصي به او رجوع مي شد، كه منظور اولياء امور اين بود، كه در زندان قالب تهي كنند، از قبيل سردار اسعد و فرخي. اسرار اعمال جنايت آميز اين شخص، در دل خاك نهفته، و اگر خاك زبان داشت و درد دل مقتولين بي گناه را كه در خود نهفته دارد، مي توانست آشكار كند، شما اي آقايان قضات مي دانستيد، چه اعمالي اين شخص در آن دستگاه آدم كشي مرتكب شده است.

عمليات اين شخص منحصر به اين چند فقره نيست، اگر احصائيه محبوسين سياسي را كه از آزديخواهان و رؤساي ايلات و عشاير و غيره بوده اند بخواهيد، خواهيد ديد، كه متجاوز از صدها نفر بدون علت مرده اند و تصديق فوت همه آنها را اين شخص داده است و همه محبوسين و صاحب منصب ها و پاسپان ها اين موضوع را مي دانند. اگر از آن ها كسي باقي بود كه شكايت كند، و در صدد دادخواهي برآيد، صدها پرونده امروز روي اين ميز عدالت، قرار مي گرفت، و اين شخص آنوقت مي توانست، برخود ببالد كه در مكتب آدم كشي عهد ديكتاتوري، شاگرد اول بوده است، و هيچ قاتلي در دنيا آنهم به لباس طبيب و قيافه عابدنما و تسبيح، پيدا نشده، كه به اندازه او بي گناهان را بقتل رسانده باشد.  مستنطق شعبه يك مي گويد: روزي كه اين شخص را براي تحقيق به شعبه استنطاق آورده بودند، شخصي به نام علي اصغر مؤمني در آنجا حضور داشت، كه سابقا از مجرمين بود و مبتلا به روماتيسم شديدي بود. كه به قلبش سرايت كرده بود، و از درد آن دائما مي ناليد، يك روزي اين احمدي به او گفته بود تو جوان هستي و اين درد عاقبت، تو را از بين خواهد برد و اين مرض معالجه شدني نيست. اگر رئيس زندان اجازه بدهد من در ظرف يك دقيقه بدون اينكه خودت بفهمي، تو را براي هميشه از اين درد خلاص خواهم كرد. و با يك آمپول راحتت مي كنم، و نخواهم گذاشت يك دقيقه جان كندن را بفهمي، اما اجازه رئيس زندان شرط است! اين شخص در قساوت قلب بي نظير بوده، اين همان كسي است كه وقتي تيمورتاش را مسموم كرد، تيمورتاش در حال جان كندن بوده، ولي هنوز مختصر حياتي داشت، كشته شدن دكتر محمد خروش و اظهارات معين طبيب ابوالقاسم حائري براي اينكه خبر مرگ مصنوعي زودتر به عرض برسد، نازبالش و پتو را بر دهان او گذاشت و اورا آهسته خفه كرد.

اي آقايان قضات، اين طبيب است كه با لباس طب اين جنايت رامرتكب مي شد! آيا در قرن بيستم در هيچ جائي سابقه دارد كه اعضاء حكومت، افراد مطيع كشور خود را با چنين طرز وحشيانه بكشند؟ اين يكي از مخوف ترين و معروف ترين قاتل هائي است كه چشم روزگار به خود ديده، فريب اين ظاهر خاموش و ساكت و آرام را نخوريد، اين قيافه حق به جانب، پوششي است از خاكستر بر روي اين آتش، دل اين مرد آتش است و خودش چون جهنم. اگر قاتلين ديگر با ترس از پليس مرتكب جنايت مي شوند، وجود پليس، مانع اعمال آنهاست، اين شخص در پناه پليس، و در عمارت پليس، يعني محلي كه حافظ امنيت عمومي و جان و مال مردم است، و مردم براي حفظ جان و مال خود به آنجا پناه مي برند، بي گناهان را با دلخراش ترين وضعي مي كشته است. از وقتي كه اين شخص دستگير و به تهران آورده شده، دو سال مي گذرد. اين شخص در چند دقيقه يك آدم مي كشته، ولي اكنون دو سال است، تشريفات و رعايت قوانين، محاكمه و مجازات او را به تأخير انداخته و اين مردي كه كارش برخلاف قانون و زير پا گذاردن قانون بوده، و زشت ترين عمل را از لحاظ قانون مرتكب مي شده، فقط به احترام قانون دوسال است زنده مانده، والا اگر او را به دست مردم مي دادند، مردم او را تكه تكه مي كردند. عدالت و قانون امروز تمام وسايل دفاع، در اختيار او گذارده، پس زنده باد قانون و عدالت و آزادي كه حتي به دشمنان خود حق دفاع مي دهد و مرده باد حق شكني و قانون شكني و ديكتاتوري، كه حتي منفذ و سوراخ اتاق زندانيان را مي گيرد، كه مبادا نفسي به دادخواهي و استغاثه برآرند. امروز مردم ايران براي قتل يك جوان يزدي كه بي گناه كشته شده، بي طاقت شده اند.  چرا؟ براي اينكه او بي گناه كشته شده است. سردار اسعد چندين روز در زندان قصر و پائين منتظر مرگ بود، زيرا مي دانست غذايش را مسموم مي كنند، بعد كه در پنجم فروردين او را به زندان و پائين آوردند، در حبس تاريكي قرار دادند، كه به قول ابراهيم بيك، پاسبان مستحفظ مخصوص آن نمره، مثل قبر تنگ و تاريك بود، و وقتي كه بعد از كشتن سردار اسعد، رئيس زندان پالتو و كفش آن مرحوم را مطالبه مي كند، و ابراهيم بيك نمي دانست در آن نمره باقي مانده، پاسبان مزبور با مصرف كردن كبريت زيادي توانسته پالتو و كفش را در آن اتاق پيدا كند.

اين كه آقاي راسخ مي گويند، گرفتن منافذ محبس، ممكن نيست، جاي تعجب است. چرا همه اعضاي زندان، شهادت به اين موضوع داده اند؟ چطور شد فقط دو روز قبل از انتقال سردار اسعد به فكر تعمير نمره 38 افتادند، و فقط آن نمره را تعمير كردند؟ و سوراخ و منافذ آن را استثنائا گرفتند. سردار اسعد وقتي وارد آن نمره شد، مثل اين بود وارد گوري شده، آنجا گور او هم بود، اما تفاوتي كه موضوع داشت، اين بود، كه وقتي مرده را در گور مي گذارند، جان ندارد كه بفهمد ولي سردار اسعد در اين گور، چهار روز و شب زنده بود، و جان مي كند. در واقع حافظين امنيت عمومي، كه امنيت را از مفاخر خود مي دانستند، زنده را به گور كرده بودند. از وقتي كه سردار اسعد، آن پرتقالي را كه به او داده شده بود، خورد، حالت استفراغ و اسهالي به او دست داد و پاسبان مستحفظ ابراهيم بيك مي گويد وقتي كه لاي در باز مي شد، چنان بوي عفونتي بيرون مي آمد، كه يك لحظه آن قابل تحمل نبود. حال ببينيد، وقتي يك پاسباني كه هميشه در كثافت زندگي مي كرده، چنين مي گويد، به سردار اسعد چه گذشته است. آقايان قضات، شما وظيفه سنگيني را بر عهده داريد، شما هستيد كه بايد عدالت را در آينده، با احكام خود تأمين كنيد، تا ديگر بي گناهان زنده به گور نشوند، و احمدي ها، احمدي ها و احمدي ها كه هميشه در كمين فرصت ظهور هستند، ظهور نكنند و آدم كشي ديگر رواج پيدا نكند.

خلاصه سردار اسعد تا چند روز، هر لحظه انتظار آمدن اين ميرغضب را داشت.  اين جلاد، دوباره سعي كرد او را از پا در آورد، اما موفق نگرديد، ولي توانست، كه قوه مقاومت را از سردار اسعد سلب كند. در اين پرونده فقط يك نقص به نظر مي رسد، و آن اين است، كه يك سردفتر اسناد رسمي، در آن روزها به زندان نرفته كه اين وقايع را ثبت در دفتر كرده باشد، والا دفاتر و اوراق و پرونده هاي شهرباني آثار اين جنايت را براي امروز ضبط نموده اند، و خود احمدي هم دست خطي باقي گذارده اند كه در اداره بهداري شهرباني ضبط شده بود، و امروز در ميان پرونده است و اين سايه دست كه تصديق فوت سردار اسعد به خط احمدي باشد امروز به قدري ذي قيمت است كه به قيمت خون خود احمدي تمام خواهد شد، و احمدي هرگز تصور نمي كرد اين تصديق كه سالي - صد چند تا مثل آن را مي نوشته، يك روزي باعث خواهد شد، عزرائيل براي ملاقاتش بيايد اگر امروز قسمت اين تصديق با خون احمدي تعيين گردد، در آينده اطبا اعم از مجاز، ديپلمه و دكترها خواهند دانست، تصديق ناحق درباره خون بي گناهان، روزي به قيمت خون خودشان تمام خواهد شد. آقاي مدعي العموم راجع به فرار احمدي از ايران، به قدر كافي توضيحات دادند، كه اين فرار در ماه شهريور به منظور فرار از مجازات بوده، و رفتن بدون تذكره، بهترين دليل ترس احمدي از ماندن در ايران است. بنده مي خواهم يك نكته را توضيح بدهم و آن جلب توجه به نامه شماره 56212 1656-14-8-20 شهرباني كل، راجع به فرار احمدي است. در نامه مزبور مي نويسد: بعد از فرار احمدي از كربلا يك كاغذي از احمدي بنام احمد متيني، به دست يكي از منسوبان او مي رسد، و شخص مزبور كاغذ را كه در آن آدرس احمدي در كربلا هم نوشته شده بود، به دختر احمدي نشان مي دهد، و دختر احمدي بعد از ثبت آدرس، كاغذ را پاره مي كند. منظورم از تذكر اين مطلب اين است كه چون احمدي در حين تحقيقات، در محضر محكمه گفت، كه هفت طفل دارم كه همه صغير دانسته شود، اين يكي از آن اطفال صغير است، كه در بچگي اين طور صفات پدر خود را به ارث برده است!

احمدي در شهريور ماه از شهرباني، بدون هيچ مقدمه رفته و فرار كرده است، او مستخدم شهرباني بوده، و مي بايستي علي القاعده يا استعفا بدهد، يا مرخصي بخواهد يا اخراج شود، و تقاضاي مرخصي را حتي خودش مدعي نيست، تا ما وارد آن مبحث شويم؛ مي ماند موضوع اخراج - مستنطق از او علت رفتن از شهرباني را مي پرسد، در صفحه 350 مي گويد: (تا شهريور 1320 در خدمت بوده، و بعد اخراج شده ام) اولا:بيرون رفتن خود را در همان ماه شهريور معترف است. ثالثا : اين حرف او صحيح نيست، و اخراج نشده، اگر اخراج مي شد، مي بايستي اداره كارگزيني حكم خاتمه مرخصي او را بدهد و از بهداري به اداره كارگزيني مراجعه شده باشد. احمدي گفت؛ رئيس بهداري مرا خواست و گفت ديگر در اداره حاضر نشويد، چرا در بين همه اطباء شهرباني، فقط به تو يك نفر چنين چيزي گفته شد، و اين حرف، علاوه بر آنكه فقط ادعاست، (بر فرض هم كه  صحيح باشد)، معلوم است، رئيس بهداري به تو نگفته، زيرا رئيس بهداري چنين صلاحيت و حقي بدون مراجعه به اداره مربوطه و مافوق نداشته، و همان موقعي كه بوق الفرار، در اين شهر زده مي شد، به تو هم، بالاتر از رئيس بهداري گفته، كه جان خودت را نجات بده، و هر جا مي خواهي برو. از كجا معلوم است در فرار كردن از خاك ايران به طريق قاچاق، با تو مساعدت نشده باشد ؟در اينجا مطلب چندي در تاييد استدلالات آقاي دادستان بايد به عرض برسانم:

1- مدير زندان موقت، نيكوكار، در صفحه 214 مي گويد: (احمدي گفت من مأموريت دارم، نمرات را بازديد كنم، و روي دستور آقاي رئيس زندان وارد شده، و در دفتر قيد گرديده)، و سرهنگ راسخ اظهار داشت، پزشك احمدي به واسطه بيماري زياد در بازداشتگاه، مأموريت دارد كه از بيماران سركشي كند، و اين بود، كه زندان شماره يك را ، با آنكه مريض نداشت، بازديد كرد، پس اين آمد و رفت، معلوم است با مقدمات ديگر، براي ارتكاب جنايت، نسبت به سردار اسعد بوده و كسي كه مي گويد: من مأموريت دارم زندان شماره يك را بازديد كنم، و بعد از يك نصف شب، به آن طرز به سردار اسعد سم تزريق مي كند، معلوم است، مرتكب قتل او شده.

2- الف - راجع به تصديق مربوط به فوت مرحوم سردار اسعد، اين تصديق، تحت موقعيت خاصي داده شده، دهنده آن، از آن جهت تصديقي داده و گيرنده آن هم قبول كرده، بگيرد، كه تصور نمي كردند، روزي اين تصديق در محكمه قانوني، مطرح خواهد شد. والا ملانصرالدين هم چنين تصديقي نمي داد، و گمان مي كنيد راسخ و احمدي نمي دانستند سكته قلبي فورا مي كشد. ب- اما گزارشي كه احمدي داده، قابل توجه و ديدني است، زيرا در تصديقي كه داده و در پرونده زندان مرحوم سردار اسعد ضبط است، نوشته: (مقام رياست محترم اداره پليس ، جعفر قلي خان اسعد در دو هفته قبل، مبتلا به سكته قلبي شده، و تحت معالجه قرار گرفته بود، ليله 10-1-13 فوت نموده است. دكتر احمدي در پرونده 18-87-291  نوشته: مبتلا به سكته شد و يك حقيقتي از قلمش جاري شد، و آن اين است، كه سردار اسعد را مبتلا به سكته قلبي نموده است. حالا بعد از ده سال مي بينيم، حقيقت هم اين است، كه احمدي او را به سكته قلبي مبتلا نموده است، يعني سبب مرگ و انداختن قلب از كار شده است. ابراهيم بيك در صفحه 190 مي گويد (سردار اسعد يك دانه پرتقال خورد كه مدير و احمدي خارج شدند) و سردار اسعد سالم و تندرست بود، ولي بعد از آمدن احمدي و مدير، به زندان حالش بهم خورد، و مي گفت از وقتي پرتقال را خوردم، حالم خيلي بد شد و از آن روز به بعد حال سكسكه به او دست داد.

سرهنگ عامري در صفحه 140 مي گويد: (سردار اسعد گفت: من غذا نمي خوردم، مگر ميوه هاي پوست نكنده مثل پرتقال، من به رئيس زندان عرض (كردم)، و او به نوكر سردار اسعد دستور داد، پرتقال بياورند. از اين موضوع دو نتيجه مي خواهم بگيرم:  اول آنكه، در مرتبه اول، سم بوسيله تزريق در پرتقال داده شده، و اين تصور نشود كار مشكلي است، در يك پرتقال و در ميان قاچهاي آن، مي شود نيم سير مايع تزريق نمود و جاي سوزني هم ممكن است، ديده نشود، زيرا در پوست پرتقال، سوزن اثر باقي نمي گذارد. بعلاوه رنگ سم هم سفيد است. اتاق هم تاريك بوده، كوچك ترين منفذ آنها را حتي گرفته بودند، كه سردار اسعد نه روي پوست و نه داخل آن را مي توانسته ببيند. دوم اينكه، اين دو پرتقالي كه جوهر آبي در ميان آن تزريق كرده ام، ارائه مي دهم، چطور آقاي سرهنگ راسخ از وضع سردار اسعد، در زندان اظهار بي اطلاعي مي كنند؟ كسي كه دادن پرتقال، مي بايستي با اجازه و نظر او باشد، و حتي دادن پرتقال را به عرض او برسانند، وقتي پاسبانها مي گويند. اين گونه غذا به دستور او داده نمي شد، آيا مي شود ترديد كرد.

 تحقيقات از احمدي در شعبه يك استنطاق:

اين تحقيقات از هر جهت قابل توجه است، مستنطق از او مي پرسد: (شما كه مأموريت نداشتيد به زندان يك برويد، براي چه رفتيد) احمدي جواب مي دهد: (نمي دانم) - ببينيد، يك طبيب شهرباني كه مأموريت از لحاظ تكليف و احتياج اداري نداشته، به زندان يك مي رود، سردار اسعد هم بيمار نبوده و از زندان موقت هم، به شهادت شهود و مأمورين آن شب و آن چند روز طبيبي از زندان  خواسته نشده بود- و خود احمدي هم مي گويد: معالجه به دست او نبوده، پس براي چه به ديدن سردار اسعد، در يك ساعت بعد از نصف شب رفته است؟ آيا آنوقت وقت عبادت است؟ آيا اينقدر احمدي نوع دوست و مسلمان با خدا بوده، كه با آنكه وظيفه اش نبوده، به زندان يك، در يك ساعت بعد از نصف شب به ديدن سردار اسعد رفته است؟  (خود احمدي هم متعجب شده، كه براي چه رفته است. در جواب مستنطق مي گويد: نمي دانم) از طرف ديگر، بايد در نظر داشت كه ملاقات سردار اسعد در شماره يك ممنوع بوده، و محمد صالحيان كه خودش پايور نگهباني زندان موقت بوده، چون اجازه نداشت برود، او را در دالان حتي راه ندادند. و هيچ طبيبي هم بدون اجازه نمي توانسته برود، مخصوصا در يك ساعت از نصف شب گذشته، و اظهار حسين نيكوكار و محمد ابراهيم بيك اين است: احمدي فقط اجازه داشت، به زندان سردار اسعد بيايد و برود. در صفحه 355 احمدي مي گويد: ( اگر مريض بميرد، خود رئيس بهداري يا دكتر مافوق يا پزشك قانوني يا پزشك نگهبان او را معاينه مي كنند). در مورد مرحوم سردار اسعد، كه نه رئيس بهداري، نه دكتر مافوق، نه طبيب قانوني و نه طبيب نگهبان، تصديق داده اند، و جهت هم معلوم است، زيرا آنها هيچ كدام دخالت نداشته اند، و تصديق دادن احمدي به جهت اين است، كه او دخالت در موضوع سردار اسعد داشته، چه شد سردار اسعد را هيچ يك از آنها كه اسم مي بري نديده اند، و معاينه نكرده اند؟

مستنطق از احمدي مي پرسد: كه در مواقع مرگ به چه كسي گزارش مي دادي؟احمدي در جواب مي گويد: (فقط به رئيس بهداري گزارش مي دادم). احمدي البته، قاعده معمولي در نظرش بوده، از اين جهت گفته، كه به رئيس بهداري گزارش مي دادم، اما يادش نبوده، در مورد مرحوم سردار اسعد، با اينكه منكر هر گونه دخالتي شده، در روز دهم فروردين، گزارش به رئيس زندان داده و در آن نوشته: سردار اسعد از ده روز قبل مبتلا به سكته قلبي شده، و تحت معالجه بوده ولي مفيد واقع نگرديده، و فوت كرده است. مستنطق وقتي اين جواب او را مي شنود، مي گويد: (از گزارشي كه به رئيس زندان داده اي، ارائه مي شود چه مي گوئي)؟ احمدي يكدفعه به ياد آن تصديق و حاضر شدن در زندان، براي دادن تصديق مي افتد و مي گويد: (من فراموش كردم بگويم، حالا مي فهمم بايد به رئيس زندان هم گزارش داد)، دروغگو كم حافظه است، در محكمه هم فراموش كرد، كه نزد مستنطق چه گفت، زيرا بكرات در جواب سوالات رئيس محكمه، مي گفت: (ما فقط با رئيس بهداري سروكار داشتيم، و به او گزارش مي داديم، و حتي گفت: (رئيس زندان چه كاره است). آقاي احمدي، چه جوابي داري بدهي؟

بعد مي گويد: من از معالجه سردار اسعد هيچ اطلاعي ندارم، و اين يادداشت معمول زندان است، كه بايد نوشته شود، در صورتي كه خود او تصديق به كسالت سكته قلبي داده است. بلي، در مورد سكته  قلبي راست مي گويد، كه معمول زندان اين بود كه احمدي تصديق بدهد، در چند سطر بعد مي گويد: (اين گزارش از روي اظهارات انفرميه نوشته مي شود، و چون انفرميه از جمله جريان اطلاع دارد). در صورتي كه قبلا گفته، دكتر مافوق مي دهد، حالا مي گويد به حرف انفرميه قناعت مي شد، و بلافاصله مي گويد: اين اظهارات انفرميه را در آن روز شنيده و اين گزارش را نوشته ام، پس صدور اين تصديق را در اثر اظهارات انفرميه مي داند، و اين هم خلاف واقع است، و حتي احمدي منكر شناسائي سردار اسعد مي شود، در صورتيكه دوباربه نمره او سر زده، يك دفعه هم،با سلطان جعفر خان به نمره سردار اسعد رفته، و معقول نيست، سردار اسعد را نشناخته باشد. بلافاصله احمدي، حرف خود را، يعني دادن گواهي  بر طبق اظهارات انفرميه عوض مي كند و مي گويد: (من علت فوت را نمي دانم، فقط از صحبتهاي رئيس بهداري و رئيس مافوق، يعني دكتر مافوق، كه معالجه كننده بوده اند، علت را عادي شنيده و روي نظر آنها، اطمينان پيدا كرده و گواهي نامه و گزارش داده ام). كذب اين مطالب محتاج به بيان نيست،به دليل آنكه: رئيس بهداري و دكتر مافوق صحبتي نكرده اند كه او بشنود، و او را به شهادت پاسبانها و مأمورين، بعد از ظهر روز جمعه دهم آورده اند، كه تصديق بدهد و او در حضور محمد صالحيان و راسخ و سلطان جعفر خان، تصديق را نوشته، و داده و رفته است، و در آنجا غير از خودش دكتري نبوده. 2- دكتر مافوق در كار نبوده، زيرا دكتري سردار اسعد را معالجه نمي كرده، و سردار اسعد مريض نبوده، و از موقع آمدن به حبس شماره يك، فقط به شهادت دفاتر و اشخاص، احمدي او را سه بار ديده است. 3- روز دهم جمعه بوده و تعطيل، و رئيس بهداري و دكتر مافوق اصلا در اداره نبوده اند، تا راجع به مرض صحبتي كرده باشند. كه او شنيده و اطمينان يافته باشد، و اين مخالف با اظهارات قبلي اوست، كه مي گويد: به استناد اظهارات انفرميه تصديق دادم. در صفحه 364 مستنطق از او مي پرسد، شما گفتيد: (بواسطه روز جمعه و نبودن دكتر مافوق، به دستور رئيس بهداري جنازه را معاينه كرده و گزارش داده ام)، در صورتي كه خودتان اعتراف داريد رئيس صحيه بواسطه تعطيل بودن در اداره نبوده، چگونه ادعا مي كنيد به دستور او گزارش داده شده است؟

احمدي از جواب عاجز مي ماند و همين جاست، كه وقتي از جواب دادن عاجز مي شود، در يك امر ساده چندين، قسم جواب مختلف مي دهد، يك حقيقتي را هم تذكر مي دهد و آن اين است كه مي گويد: نظير اين قضايا زياد اتفاق افتاده، البته منظورش از نظير اين قضايا، مرحوم سردار اسعد و سكته قلبي، و مردنهاي غير طبيعي و دادن تصديق هاي خلاف واقع بوده است. اي بيچاره آنهايي كه در زير چنگال اين بي رحم جان دادند، احمدي براي اينكه خوب خودش را رسوا كند، اظهاراتي در نزد مستنطق نموده، كه به خوبي واضح مي دارد، در آن چند روز و آن نيمه شب امر خلاف قانوني، و يك جنايتي صورت گرفته، كه از امر عادي خارج بوده، مستنطق مي پرسد: در آن روز دو انفرميه در بهداري زندان بودند، يكي نعمت و ديگري حكمت پور، از كدام يك از دو نفر پرسيدي، جواب مي دهد: شايد تلفن رئيس صحيح بود، خلاصه گاهي به انفرميه و گاهي به مافوق و طبيب زندان، و يا بالاخره مي توان فهميد، كه در مقابل يك حقيقتي، جز حرفهاي نا مربوط زدن چاره نمي بيند. در صفحه 366 مستنطق از او مي پرسد: دكتر جهانبخش، آن روز جمعه تا ساعت 12 در بهداري بوده، با بودن دكتر، شما چرا اجازه نامه دفن صادر كرديد و گزارش فوت را به اداره زندان داده ايد، اينجا يك نكته حساسي است، احمدي به قول خود، معالجات مهم را نمي كرده نه فقط دو انفرميه هر روز در بهداري زندان بوده، بلكه دكتر جهان بخش هم تا ساعت 12 در زندان بوده، و دفاتر بهداري اين مطلب را ثابت مي دارد، با بودن او احمدي به چه مناسبت تصديق داده است. جنازه كه صبح در زندان بوده، اگر معاينه شده بود، مي بايستي دكتر زندان معاينه كند، نه احمدي، اينجاست كه بايد جواب صحيح بدهد، ولي مي گويد: ( به خاطر نمي آورم، به چه جهت من چنين كاري نموده ام). ببينيد اين جواب چقدر مضحك است و اينجاست، كه از هر گونه جوابي، حتي جواب مهمل هم عاجز مي ماند. در صفحه 367 مي گويد: « جنازه را به من ارائه داده اند و بدون ارائه ممكن نيست».  در صورتي كه، بعد از رفتن از همان يك بعد از نصف شب، به شهادت اشخاصي ثابت، تا عصر روز بعد هم، كه به زندان او را آورده اند، كه تصديق بدهد، او در زندان نبوده است.

باز در صفحه 367 مي گويد: « اين شخص كه مبتلا به سكته بوده را، نديده بودم، و فقط جنازه او را معاينه نموده و شنيده بودم، شخص مزبور، به مرض سكته مبتلا شده و تحت درمان قرار گرفته، و بر من روشن نشده، مريض سكته اي جعفر قلي بوده، يا ديگري. اين شنيدن به كذب استعلام از پزشك مافوق، و رئيس بهداري و طبيب نگهبان، و انفرميه ها، راجع به سكته قلبي است كه عصر جمعه روز دهم فروردين داده، اگر شنيده بودي كه شخص مزبور مبتلا به سكته شده، و اسم او را نمي دانستي،  اگر به اسم هر كس مي شد، تصديق سكته مي دادي، اگر آن روز هر مرده را مي ديدي تصديق سكته مي دادي؟ احمدي مي گويد: « اسما شخص گوينده را نمي شناسم، و حتي اسم مريض را نمي دانستم»، اگر اسم مريض را نمي دانستي، پس چگونه تطبيق با آنچه كه در خارج شنيده بودي كردي؟ آن روز كه تو تا عصر به زندان نيامدي و هيچ از موضوع به قول خودت، يعني از موضوع سكته خبر نداشتي، پس از چه شخصي شنيدي، آيا در خيابان شنيدي؟ هنوز كه در خيابان كسي مسبوق نبود؟ آيا دكتر به شنيدن حرفي در خيابان تصديق مي دهد؟ بعد مي گويد، «گفتگو در زندان بود». تو كه منكر هستي، تو را براي دادن تصديق به زندان آورده باشند! مي گويد: (در بهداري شنيدم)، جنازه در بهداري نبوده كه كسي شنيده باشد، تو كه آن روز صبح اصلا در زندان نبودي، تا از بهداري زندان شنيده باشي؟ در آن روز كسي در زندان سكته نكرده بود، تا خبر سكته را شنيده باشي، چطور شد عيادت سردار اسعد و فرخي و تيمور تاش و اين قبيل اشخاص، با احمدي بوده، و اشخاصي كه ناخوش نبودند و سالم بودند، مورد عيادت او واقع مي شدند، و چند ساعت بعد از عيادت هم مي مردند؟ خلاصه اين است. مدافعات احمدي در مقابل اين همه اسناد و دلايل و دفاتر و گزارشها و شهادت صاحب منصبان و پاسبانها، ارتكاب قتل سردار  بدست او مسلم است.

در محكمه گفت: (رئيس بهداري گفت اينطور مريضها را شما ببينيد)، مقصود از اين طور مريضها چيست؟ تو كه مي گويي معالجات سرپائي مي كردي، پس چطور مريضهاي سكته اي را به تو محول كرده بودند؟ و اين حرف مكذب تمام حرفهاي سابق است. با اينكه دلايل كافي است، و كاملا ثابت است كه سردار اسعد بوسيله مسموم شدن، بدست او فوت نموده است، و در كشتن سردار اسعد در شب دهم فروردين ،13 خود او مباشرت داشته، و عمل احمدي قتل نفس با قصد و نقشه قبلي، بوده و هيچ جهتي براي ارفاق درباره او، مورد ندارد، معذلك بايد توجه داشت كه جهات مشدده هم درباره او مورد ندارد، معذلك بايد توجه داشت كه جهات مشدده هم درباره او وجود دارد. قضات محترم، بايد شما درس عبرتي براي آينده بدهيد، تا من بعد، اگر به هر طبيبي چنين تكليفي شد، آن طبيب هميشه به ياد داشته باشد، يك وقتي حكومت ظالمي بوده و جلادهائي داشته، كه مردم را خفه مي كرده و مي كشتند، و از همه آنها شقي تر، طبيبي در آن دستگاه بوده، نيمه هاي شب به نام جلاد طبيب به بالين اشخاص مي رفت، و با سم مهلك و تزريق آمپول و ادويه مخصوصي، آنها را مي كشت، و چون دوران ظلم سپري شد، مردم آن طبيب را گرفتند، و به محكمه عدالت تسليم كردند، و به حكم محكمه او به دار آويخته شد، و هيچ عذري از او پذيرفته نگرديد. پس من هم اگر كار آن طبيب را بكنم، به دار آويخته خواهم شد، اگر ما به اين نتيجه برسيم، مي توانيم اطمينان داشته باشيم، كه در آينده ديگر حسب الامر، مردم را نخواهند كشت و از تعدي و تجاوز، احتياط خواهند نمود و اگر بدكاران بدانند مؤ اخذه و مجازات شديدي در ميان نيست، ديگر در اين مملكت و جامعه زندگاني حرام است، و همان اوضاع گذشته تجديد خواهد شد. براي اصلاح مملكت، مقدم بر هر چيز، مجازات شديد تبهكاران است. بدكاران و تبهكاران بيست ساله، تا تماما بدون استثناء مجازات نشوند، هر گونه اصلاحي در اين مملكت محال است.بايد آنها را و مخصوصا عمال برجسته آنها را با نهايت شدت مجازات نمود. تا ديگر در اين مملكت يك دسته جاهل و بي سواد و طماع و پول پرست و خودخواه . بي دين و ظالم و حق كشي و دشمن آزادي و شخصيت افراد، خفه كننده حقوق اجتماع، تقويت كننده بي سوادان و متملقين بي اصل و بي نسب، ظاهر ساز، خائن پيدا نشوند كه بر عليه حقوق اساسي و ملي و مدني و امنيت و آسايش ما با هم توطئه كرده، و متحد شوند و باز آزادي و امنيت جاني و حقوق و مالي ما را از ما بگيرند.

اي آقايان قضات، به مسئوليتي كه در مقابل نسل امروز و فردا داريد، توجه فرمائيد. اين محاكمه، يك محاكمه عادي نيست، يك قتل معمولي واقع نشده، افراد حكومت كه خود حافظ جان و حقوق افراد ايراني بوده اند، مرتكب قتل شده اند، نتيجه اين محاكمه، در اعمال آينده مأمورين دولت و حقوق افراد ملت، دخالت دارد. بنابراين هيچ نكته را نبايد نگفته گذارد. ما وكيل مدعي خصوصي هستيم. امروز در جواب ما، راجع به مسؤليت اشخاص مورد تعقيب ما مطالبي گفته مي شود، كه ما بايد جواب بدهيم. زيرا اگر اصل مسؤليت يا دفاعي كه آقايان وكلاي متهمين كرده اند، رد بشود، دعواي ما هم رد خواهد شد. اگر ما درست وظيفه خود را انجام ندهيم، نه فقط به موكل خود، بلكه به جامعه خيانت مي كنيم. اگر درباره چنين اشخاص، حكم به عدم مسؤوليت شود، ديگر در اين جامعه زندگي نمي شود كرد. و اگر بالعكس حكم به مسؤوليت شود، نسبت به آينده مي توان اميدوار بود، كه ديگر اين امور را اشخاص ديگري مرتكب نخواهند شد. امروز ما مي دانيم كه همان رويه حكومت سابق، در خيلي از امور اجتماعي باقي است، و همه سعي مي كنيم و آرزومنديم، كه آثار مضر آن حكومت را نابود سازيم، اين قبيل امور محاكمات، بهترين فرصت و وسيله براي بيدار ساختن مردم است، چه ممكن است كاري را كه سالها تقلا و كوشش و مبارزه بايد انجام دهد، اين قبيل محاكمات انجام دهند.

شما قطع بدانيد، كه اين محاكمات در اصلاح امور مملكت تأثير كلي دارد و افكار عمومي از اين محاكمه استقبال مي كند؛ زيرا، نظم، آينده جامعه را در مجازات مسؤولين و كساني مي داند، كه آن نظم را از بين بردند، و يك دسته از آنها امروز براي محاكمه و مجازات دعوت شده اند. در اين محكمه اي كه از پرونده پنجاه و سه نفر، كه اكثر آنها از روشن فكرها بودند، صحبت شد، من در آن محاكمه وكيل بودم، موقع ورودم به محكمه، پاسبانها مرا راه نمي دادند، و بعد از آنكه مأمورين شهرباني مرا شناختند، اجازه ورود دادند، وقتي وارد سالن شدم تعجب كردم كه با وجود منع، سالن پر از جمعيت است، فورا بفراست دريافتم، آنها مأمورين پليس اند و سعي كردم عده اي از آنها را بشناسم. در همان محاكمه با آنكه بيم لب دوختن مي رفت، باز وكلاي عدليه نترسيدند، و آنچه را كه تصور نمي رفت، گفتند، بعضي از آنها دل قضات راحتي به لرزه در آورده اند. من وقتي دفاع كردم، يكي از قضات كه امروز در دنيا نيست، در موقع خروج از محكمه به من گفت، برويد وزارت عدليه و ببينيد كه ما را آزاد مي گذارند، اما نگوئيد از من چنين حرفي شنيده ايد، من همان ساعت رفتم به وزارت عدليه، معاون وزارت عدليه را موفق شدم، ببينم، به او گفتم: در اين دسته به فرض اين كه، صرف فكر اشتراكي داشتن هم، جرم باشد، عده زيادي افكار اصلاح طلبي دارند. من محكوميت اينها را قطعي مي دانم، فكري كنيد كه فشار از محكمه برداشته شود، و حتي گفتم:  اين محكوميت، روزي در مملكت عنوان خواهد شد، و گريبان شما و جمعي را خواهد گرفت، و اگر شما با اين فكر مي خواهيد مبارزه كنيد، راهش اين نيست، نكنيد كه روزي پشيمان مي شويد.

شما هم آقايان، امروز اگر قضاوت صحيح نكنيد، بدانيد، حكمتان در آينده اثر دارد، و اگر اصل مسئوليت در مملكت از ميان برود، از سرگشت 4 نفر، 40 هزار نفر به نفع خود استفاده خواهند كرد، و اگر اصل مسؤوليت متزلزل نشود، يك مملكتي ملاحظه خواهيد كرد. رؤساي دولت، وزرا، وكلا، مجلس، رؤساي ادارات و فرماندهان و رؤساي نظامي، و هر دسته و طبقه بندي و هر شخصي هميشه نتيجه اين محاكمه را به ياد خواهند داشت. پس ما بر مي گرديم به اصل مسؤوليت، تا ببينيم، اشخاصي كه امروز مورد تعقيب ما هستند، مسؤول مي باشند يا نه، آقاي كسروي، در دفاع از احمدي، اظهار نمودند، كه احمدي در حكم ميرغضب بوده، و ميرغضب مجازات قاتل را ندارد. شما قاتل را بايد مجازات كنيد. اما اين نظر اشتباه است، احمدي داوطلب ميرغضبي شد، در عين اينكه مي دانست خلاف قانون مي كند. درست است، ناصر الدين شاه ميرغضب داشت و ميرغضبهاي او سر مي بريدند، ولي شاه حكومت مستبد، عملش قانون است، محدود نيست. آن ميرغضب هم امر مقام قانون را اجرا مي كرد، و در روز روشن جلوي چشم تمام مردم به مقتول خود نان شيريني و آب مي داد، و بعد سرش را مي بريد. پس مسؤول نبود. وقتي هم كه حكم احمدي صادر شود، پاسبانهايي كه او را به دار مي زنند، مجازات ندارند. زيرا امر آمر قانوني، يعني محكمه را اجرا مي كنند. اما اگر همان پاسبانها در زندان احمدي را بدون حكم محكمه الان، بكشند، آنها از نظر قانون قاتل اند.

احمدي هم مي دانست، ميرغضب كسي است كه بر خلاف قانون آدم مي كشد، به همين جهت مخفيانه در نصف شب مي رفت، و مأموريت خود را انجام مي داد، او شغل ديگري داشت، او خود را پزشك معرفي كرده بود، اگر پزشكي به ظاهر طبابت كند، ولي در باطن ميرغضب باشد، و بداند كار خلاف قانون مي كند، مجازات دارد. شما مي گوئيد، يك حكومت ديكتاتوري يا قلدري با اصل اولدورم و بولدورم در اين مملكت تأسيس شد، و همه اختيارات را بدست گرفت، و همه را مجبور نمود، برخلاف ميل و اراده آزاد خود، مرتكب اعمال زشت خلاف قانوني شوند. و از آن جمله اشخاص مورد تعقيب هستند،  كه اراده آزاد نداشتند و چون مطيع آن حكومت بودند، آنها هم يك جزئي از آن كل هستند. و چون ديگران مجازات نشده اند، آنها نبايد مجازات شوند. وكلاي مجلس مگر نمي دانستند كه وقتي خود آنها در دوره پنجم به زور انتخاب شدند در دوره ششم ممكن است اشخاص ديگري به زور انتخاب شوند؟ چرا، مي دانستند، اما به تصور اينكه هر قدر تملق بگويند، نزديكتر خواهند شد، و اگر با آن رژيم كار كنند، هميشه در آن دستگاه سمتي خواهند داشت، مملكت را به ديكتاتوري فروختند. بعضي هاشان در ازاء پول، بعضي ديگر در ازاء مقام وكالت و وزارت و غيره، و ديديد، كه تا به آخر، روي آن تخته هاي تابوت در گورستان آن روز بهارستان، برقرار ماندند.

مكانيزه كردن ايران هم در ماههاي اول سلطنت رضاشاه، شروع گرديد. و مركز اين عمل، دربار شاه شد، و ايادي و عوامل مخصوص اين كار هم، كساني بودند كه در ايجاد زمينه سلطنت و قدرت شاه، چه در مجلس و چه در خارج كمك هائي كرده بودند. از اين جا رجال دو دسته شدند: يك دسته از قبيل مرحوم مدرس، و دكتر مصدق، و مشيرالدوله، و مؤتمن الملك، و عده اي از ديگران جدا شدند، وكيل شدند رد كردند، بكار دعوت شدند، قبول نكردند، دسته ديگر، از عوامل اجراي اين نقشه شدند. از قبيل تيمورتاش و داور و غيرهم، حبس و تبعيد مدرس، در واقع براي اين بود، كه براي اجراي نقشه مكانيزه كردن ايراني ها، مانعي در بين نباشد. كشتن اراني و فرخي، در سال هاي بعد و سخت گيري به آزاديخواهان و اتخاذ رويه بي رحمانه، نسبت به اصلاح طلبان، تماما براي اجرا و تكميل اين نقشه خائنانه فاشيستي بود، هنوز مدت كمي از سلطنت رضاشاه نگذشته بود، كه در پشت مسجد سپهسالار، مأمورين پليس روز روشن به روي مرحوم مدرس شليك كردند، ولي او نمرد و سالم ماند. همان روز همه بزرگ و كوچك، وكيل و وزير فهميدند كه اين عمل از ناحيه پليس است، كه درگاهي در رأس آن قرار داشت، مرحوم مدرس هم به دوستان خود گفت و در مجلس هم قيل و قال برخاست، ولي چون موضوع مربوط به مقامات بالاتر بود، حتي داور قانوني اعتراض نكرد!

اشخاصي كه از آن روز به بعد با آن حكومت همكاري كردند، مي دانستند، با حكومتي همكاري مي كنند، كه نقشه اش ترور كردن آزادي خواهان و فكر آزاد است. لذا همه آنها مسئوليت دارند. حكومت ديكتاتوري از آن زمان به بعد، علنا و بدون پروا نقشه كشتن آزادي و حقوق فردي و مكانيزه كردن افراد را اجراء و تكميل نمود. چون در مقابل، قوه مجريه و قوه اي كه حافظ آزادي و شخصيت فردي در مقابل ماشين غلام سازي بودند، وجود داشت، لذا اول مي بايستي اين دو قوه را از بين برد، و ضعيف ساخت. قوه مقننه اگر آزاد گذاشته مي شد و مردم به ميل خود، نمايندگان مجلس را انتخاب مي كردند، ممكن بود اشخاصي انتخاب شوند، كه مخالفت با نقشه اطاعت غلامانه و تبديل افراد آزاد به غلام و بنده مي نمود. لذا حكومت وقت، آزادي مردم را در انتخاب كردن وكلاي خود سلب نمود، و در صورتي كه طرف باب ميل و توجه دولت بود، به فرمانداران و شهرباني ها اطلاع داده و وكلاء دوره هفتم مجلس، حسب الامر و سفارشي تعيين شده اند، البته معلوم است، چنين وكلائي كه انتخاب خود را مديون عمل ديگري، مي دانستند، نماينده مردم نبودند، كه براي مردم كار كنند، و يكي از آنها كه مرد منصفي است و وكيل رشت بود. بعد از شهريور، گفته بود مردم انتظار عجيبي از ما داشتند ما را كسي معين كرده بود، و ما هم براي او كار مي كرديم. نقشه مكانيزه كردن مملكت، از مجلس، يعني مركز ثقل كشور شروع شد، و وقتي سر كشور فاسد شد، مسلم بود، فساد به بدنه سرايت خواهد نمود. براي مجلس رئيسي انتخاب شد كه به ماشين بيشتر شباهت داشت تا يك رئيس آزاد، مجلس شوراي ملي، هيئت دولت نيز اين اعمال را مي ديدند، ولي نه فقط سكوت اختيار مي كردند، بلكه خودشان مجري اين نقشه هم بودند. پس آن اعضاي دولتي كه بعد از نابود شدن، قوه مقننه را پذيرفتند، و اگر نمي خواستند با آن حكومت و در طريق اجراي آن نقشه كار كنند، مي بايستي بلافاصله استعفا بدهند و كنار بروند، با قبول اصل بندگي و غلامي بود، كه يك دولت با رياست پيرمرد محافظه كاري، هفت سال دوام نمود.

روزهاي دوشنبه مجموع وكلاي مجلس به ديدن شاه مي رفتند، و طرز شرفيابي و پذيرائي، عينا شبيه زيارت يك عده غلام از مولاي خود بود، نمايندگان مجلس حتي در اسب دوانيهاي گرگان نيز مي بايستي در التزام ركاب باشند، همين وكلاي مجلس، تمام اعمال زشت و بد آن حكومت را تا روز 25 شهريور ،1320 ستايش مي كردند. پس تمام آنها شريك در آن اعمال هستند، و عالما و قاصدا با آن حكومت همكاري كرده اند. آقاي اله ياري صالح از اشخاص معروف و درست است، براي عده اي نقل مي كرد، كه در موقع افتتاح يكي از كارخانه هاي وزارت دارائي در اين سنوات آخر، شاه پرسيد، رئيس مجلس كجاست، و يكدفعه صف شكافته شد، و رئيس پير مجلس، خودش را از ميان جمعيت رد نمود، و به پاهاي شاه انداخت، و اين عمل قدري به ظاهر تملق آميز بود، كه شاه وانمود كرد، از آن خوشش نيامده است. وقتي ديگر، كه همان رئيس مجلس با وكلاي نزد شاه رفته بودند، به شاه قبله عالم خطاب مي كند، شاه دو بار به تمسخر مي گويد: (قبله عالم، قبله عالم). البته شاه كه خودش مي دانست، كيست و چيست، از اين خطاب تعجب مي كرد ولي رئيس مجلس گفت: (اعليحضرت قبله عالم ما كه هستيد) بله وقتي قومي غلام شد، هميشه قبله عالم مي خواهد. منظور اين است، كه از وقتي وكلاي مجلس، غلام و رؤساي مجلس، پير غلام شدند، نقشه مكانيزه شدن مجلس ايران عملي شده بود، و آن نطق هاي يك شكل و يكنواخت و آن چاپلوسي هاي ضمن نطق ها، ثابت كرده بود كه وكلاي مجلس غلام هائي هستند كه از ماشين غلام سازي بيرون آمده اند. امروز آنها ديگر نمي توانند، بگويند ما مسئول نيستم، بالعكس آنها مسؤول اند، آنها مصوب اعمال بد حكومت بودند، آنها قبول همكاري با آن حكومت، در ازاي مقام و تمخص كرده بودند. آنها يك قسمت از آريستوكراسي حكومت ماشيني را تشكيل مي دادند. اگر از من بپرسيد، آيا آنها از احمدي مسؤول ترند؟ مي گويم وجود آنها بود كه احمدي و امثال او را درست كرد و به وجود آورد.

دوم: قوه قضائيه

قبل از كودتاي 1299 و قبل از سلطنت رضا شاه، ما عدليه داشتيم، از حيث تشكيلات، كوچك تر ولي از حيث معني، بالاتر از عدليه دنيا پسند مرحوم داور بود. من نمي گويم آن عدليه، عدليه اي بود كه نمي بايستي اصلاح شود، بالعكس آن عدليه احتياج به اصلاحات داشت، ولي فرقي كه با عدليه دنيا پسند دوره بعد داشت، اين بود، كه آن عدليه زير بار امر دولت و وزير و امير و سردار و غيره نمي رفت، و استقلال داشت، برعكس عدليه دنيا پسند، كه آلتي بود در دست شهرباني، وزرا و دربار و حتي پيشخدمتها و شوفرهاي دربار و كساني كه كلاغشان از بام دربار، پرواز مي كرد. وزير عدليه كه صلح عدليه بشمار مي رفت، از يك طرف ادعاي اصلاح عدليه را مي كرد و از يك طرف، نيات حكومت را بوسيله مدعي العموم و محاكم، مخصوصا ديوان جزا و ادارات ثبت اسناد، و بوسيله وضع قوانيني كه فقط به لحاظ جنبه منافع شخصي مي گذشت، اجرا مي كرد. براي اينكه قضات را مرعوب و استقلال را از آنها سلب كنند، تا قاضي، فكر عزل خود و نان زن و بچه خود را كند، و عدالت را در مقابل احتياج، تسليم نمايد، يا به عبارت ديگر چون مرد آزاد فكر نكند، و امر قوه مجريه را بدون تأمل اجرا كند. بدست وزير قانون دوست داور، تغيير اصل 82 متمم قانون اساسي را به مجلس پيشنهاد كردند، و از آن روز دستگاه قضائي، در تحت قوه مجريه قرار گرفت. زيرا عزل و نصب و تغيير و تبديل و انتظار خدمت قاضي، به اختيار وزير درآمد. با اين وصف قوه قضائيه نيز مكانيزه، يعني ماشين شده بود، و به همين جهت بود، كه در بعضي از محاكمات، رأي قاضي را شهرباني انشاء و به وزير عدليه ديكته و وزير هم بوسيله مدعي العموم به محكمه تقرير و تلقين مي كرد. اما اين را بگويم، كه با آنكه آن سختي و تشدد در كار بود، معذلك بي انصافي است، اگر بخواهيم حكم كلي كنيم و بگوئيم، همه قضات ما مكانيزه يا ماشيني شده اند، خير، يك دسته بودند، كه خاصيت انساني را از دست ندادند و ماشيني نشدند و يك دسته بودند كه قبول كردند پيچ و مهره ماشين غلام سازي شوند، چون هر محكمه، خود مستقل است. اگر بگوئيم دستگاه قضائي، چون فاسد شده بود، پس در نتيجه همه كاركنان آن دستگاه تسليم نشدند و شرافت خود را حفظ كردند و آن دسته همان هائي هستند، كه بايد هر چند سال منتظر ترفيع باشند، و به زحمت و سختي، مراحل ترفيع را طي كنند. ولي آنهائي كه همرديف آنها بودند و نقشه غلام سازي را به عهده گرفتند، امروز به درجاتي رسيده اند، كه اگر بعضي از قضات فاضل و دانشمند ما بخواهند از آنها ديدن كنند، شايد جاه و جلال و مقام آنها اجازه ملاقات به آنها ندهد، و هفته ها لازم باشد كه بتوانند از رفقاي قديم خود ديدن كنند.

من چون وكيل هستم، اگر بخواهم اسم آنها را در اين محكمه بياورم، ممكن است به بنده نسبت مداهنه شود، ولي همين آقاي كسر وي «1» را كه امروز وكيل است و روزي قاضي بوده، براي مثال عرض مي كنم: او اولين كسي بود كه بر عليه دربار حكم داد، ولي وزير عدليه وقت، به جزاي اين جسارت، عذر او را از عدليه خواست و همين كسروي بود، كه وقتي تهديد به انتظار خدمت شد، در جواب گفت: من منتظر خدمت نخواهم بود، خدمت در انتظار من خواهد بود. نتيجه اي كه مي خواهم بگيرم اين است، كه در آن دستگاه هر كس كار كرد، از روي اجبار نبود. به لحاظ موقعيت آن روز، بقاي در آن دستگاه را ترجيح مي داد، لذا چنين اشخاصي اعم از وزير و مستشار تميز و قاضي و مدير كل و احمدي تماما مسئول اند، و فرقي در مسوليت بين آنها نيست. زيرا عالما و قاصدا خود را به آن دستگاه فروخته بودند، احمدي به قيمت كمتري خود را فروخته بود، آنها به عوض بيشتري، آيا مي دانيد فلسفه به شكل كلاس قضائي چه بوده؟ البته در آن كلاس كه هزارها نفر قاضي بيرون آمده، اشخاص تحصيل كرده و طلبه هاي فاضل هم وارد مي شدند، ولي شرط ورود آن يك ديكته و يك انشاء و يك سؤال صرف و نحوي بوده، وزير عدليه كه خود تحصيل كرده بود، مگر نمي دانست، با شش ماه جزوه خواندن كسي قاضي نمي شود، پس چرا اين طور عمل مي كرد؟ زيرا آن دستگاه قاضي مكانيزه لازم داشت، تا اگر روزي قضات مجرب به كنار روند، هزار قاضي سفارشي كه در ظرف چند ماه تهيه شده، وجود داشته باشد. چرا وزارت دادگستري عده زيادي از قضات مجرب را به عنوان اينكه پير هستند، خارج كرد؟ مگر براي قضات، پير بودن و مجرب تر بودن پسنديده تر نيست؟ چرا فقط براي آنكه آن روز قاضي مكانيزه ماشيني، مي پسنديدند؟ تا همانطوري كه غلام مجلس قوانين را مثل ماشين تصويب مي كند، غلام عدالت نيز نامه اوامر را مثل ماشين اجرا نمايند.

ما در بسياري از محاكمات ديديم، قضات زير بار اوامر نرفتند، ولي از خدمت منفصل شدند، يا تغيير يافتند. اما آنهائي كه زير بار اجراي امر وزير يا دستگاه مجريه رفتند، مستحق مجازات اند. موقعي كه منصور وزير طرق در ديوان تميز محاكمه شد، صدرالا شراف وزير عدليه بود. شاه با او چند روز قبل از محاكمه، در هيئت وزرا با حضور مرحوم داور صحبت كرده، گفته بود: ادعانامه راجع به منصور را خواندم، دلايلش بد نبود، صدر الاشراف در جواب گفته بود: (تشخيص دلائل و صحت ادعا با محكمه است، و فعلا نمي توان خبري عرض كرد) اين حرف به شاه گران آمد، و گفت: شما وزرا با هم تباني كرده ايد. فردا مجددا صدرالاشراف نزد شاه مي رفت و نسبت به حرفهاي آن شب خواست سوء نظر را از شاه دور كند. شاه به او گفت: (دربار قاجاريه نيست و كسي را كه نخواهم فورا اخراج خواهم كرد) ضمنا به صدر الاشراف گفته بود: (وسط سرت چرا گرد شده؟ آيا از فشار عمامه است، وسط سر من هم گرد شده اما از كلاه قزاقي است) مقصود از اين حكايت آن است، كه چون صدر با آن مقدمه در كار محاكمه منصور دخالت نكرد، و محكمه آزاد بود، حكم تبرئه منصور صادر شد. اما به فاصله كمي صدر از كار افتاده، و معلوم شد، كه در آن دستگاه وجود صدر مفيد نخواهد بود، و بعد از آن تاريخ، ديگر دستگاه قضائي مثل موشي در چنگال قوه قضائيه، قوه مجريه و مخصوصا شهرباني بود. پس تمام آنهائي كه در آن دوره كار كرده اند، خودشان مسئول عمل خودشان هستند. شاه سابق مسؤول عمل آنها نيست. اگر كسي بگويد شاه كه اصل كاري بود، رفته، به اين بيچاره ها چه كار داريد؟غلط است. اينها بيچاره نبودند ، اينها چاره داشتند، چاره شان اين بود، قبول خدمت نكنند و بعد زير بار امر خلاف قانون نروند، و استعفا بدهند، بديهي است، بودن در آن مقامات با ارتكاب آن چنان اعمال ملازمه داشت، اينها مي خواستند، كار و مقام داشته باشند؛ تقرب و تشخيص در آن دستگاه داشته باشند؛ و بدين جهت به اعمال بدتن در مي دادند. بنابراين، در دستگاه قضائي هم هركس تخلفي كرده، و زير بار امر رفته، خود را به دستگاه غلام سازي فروخته و مسؤول است.

سوم: براي مكانيزه كردن فرد و اطاعت مكانيزه (ماشين)، بايد روحيه افراد را گرفت، و فكر آنها را خفه كرد، تا پانزده ميليون نفر كار بكنند، اطاعت بكنند، اما نمي توانند فكر بكنند. دولت از يك طرف براي تظاهر، سالي صد نفر را به اروپا مي فرستاد، كه در اروپا فكر خود را عوض كنند، و افكار تازه به ايران بياورند. اما وقتي به ايران مي آمدند، براي اينكه چرا فكرشان عوض شده و قوه فهم و تميز پيدا كرده و افكار اصلاح طلبي داشتند، گروه گروه به زندان انداخته مي شدند، يا دائما تحت نظر پليس بودند. حكومت ديكتاتوري ايران براي اينكه 15 ميليون غلام داشته باشد، كه مثل ماشين بار ببرند، كار كنند وبي صدا باشند، لازم بود، اولا: جلوي فكر و قلم آزاد را بگيرد و ثانيا: روحيه عموم را متزلزل كند، كه كسي اصلا نتواند فكر كند. البته وقتي جلوي فكر، گرفته شد و انسان اين خاصيت انساني خود را كه وجه تمايز آن با حيوانات است،از دست داد، ديگر با ماشين فرقي ندارد، در ايران براي اجراي اين نقشه از چند طريق مشغول اقدام شدند، يكي از طريق زور و ترور و فشار، و ديگري از طريق مسالمت و تبليغ، و اين دو قوه در تمام مدت عمر حكومت ديكتاتوري، به اتفاق هم به پيش مي رفتند.

آيا اين سرود ملي كه براي ما سروده اند، شما اگر امروز بنا باشد آن را بخوانيد، خودتان خجالت نمي كشيد؟ من دو ماه قبل به حسب تصادف، در خيابان شاه رضا به يك افسر امريكائي برخوردم، از من ساعت پرسيد، جواب دادم، بعد گفت: اگر اجازه بدهيد، من هم با شما راه بيايم، تا نزديك لاله زار با هم بوديم، صحبت از همه چيز مي شد، تا اينكه به من گفت: سرود ملي خود را براي من بخوانيد. من چون مي دانستم، اشعار سرود ملي امريكا، در تعريف خداوند و آزادي و معرف يك تفكر بلند و عالي است، و مي دانستم، از من ترجمه اشعار سرود ما را خواهد خواست، به او گفتم: ما سرود ملي نداريم. اولا: گمان نمي كنم، دروغ گفته باشم، زيرا، سرودي بنام ملي، ما نداريم، و نمي خواستند هم داشته باشيم. بعلاوه اگر بگوئيد چرا همان سرود سابق را بعنوان سرود ملي معرفي نكردم براي اين بود كه خجالت مي كشيدم، مضمون آن را براي او ترجمه كنم، زيرا تمام مفاخر ما به عهد باستان است اگر عهد ديكتاتوري گذشته صدره بهتر از عهد باستان بود آن آمريكايي پيش خود مي گفت: كه تاريخ گذشته درخشان ما هم دروغ است، و ما نه فقط فعلا چيزي نداريم، بلكه در گذشته هم چيزي نداشتيم. آنهائي كه آن سرود را ساختند، به محصلين و من و شما دروغ گفتند، زيرا آنچه در آن سرود گفته شده دروغ است. من هم ناچار شدم دروغ بگويم، زيرا دروغ شنيده بودم.

خلاصه اينكه آن سرود و آن سرودها و آن مشق ها و جشنها و نطق ها، به منظور ترقي نسل جوان نبود، بلكه تمام آن تبليغات مضره و فاسد، براي ايجاد و تهيه يك نسل غلام و متزلزل ساختن اساس ايمان و عقيده در جوانان و كشتن فكر و روح آزاد يخواهي و شخصيت و سوق دادن نسل جوان به بندگي و بردگي بود، و اطباء ما اين نسخه را براي ما تجويز كرده بودند. براي تذكر، ترجمه قسمتي از مقاله خانم لمبتون، يكي از كارمندان سفارت انگليس در تهران و وابسته مطبوعاتي مزبور، كه اخيرا در مجله انگليسي اشياتيك رويو شماره اكتبر 1943 درج شده، به نظر شما مي رسانم: در سالهاي اخير افراد كشور ايران از كليه حقوق خود به استثناء آن حقوقي، كه همگي چون جزئي از سازمان كشور بهره مند مي شدند، محروم بوده اند. هيچ مي داني جايي براي نشو و نماي آمال و ظرفيت افراد نمانده بود؛ از كليه فعاليتهاي سياسي و اجتماعي ايشان جلوگيري مي شد. در نتيجه اشخاصي با طبيعت حساس تر بيش از بيش كناره گيري اختيار نموده، و اشخاصي كه چندان حساس نبوده اند، هم، خود را مصروف عمل ناپسند پول جمع كردن نموده، و در اين راه مبالغه بسياري نمودند. مانند ساير دولتهاي استبدادي از كليه وسايل براي تقويت تأثير عقيده (دولت مقتدر) استفاده مي شد. اين عقيده در مدارس به كودكان و جوانان تعليم داده مي شد، در ميان افراد نظام وظيفه آن را منتشر مي كردند، مطبوعات از آن پشتيباني مي نمودند و سازمانهائي از قبيل: سازمان پرورش، افكار آن را تبليغ و تقويت مي كردند، بعيد نيست، كه يكي از نتايج كليه اين مساعي با وجود افزايش اطلاعات علمي و فني در اثر برنامه هاي جديد مدارس اين بود. كه بطور كل خواص روحي و دماغي مردم تنزل نموده، و آنها را از قضاوت منطقي و صحيح عاجز نمايند. ) آنچه كه اين خانم مطلع از اوضاع ايران، اكنون در انگلستان مي نويسد، همان هائي بوده، كه سالها از نزديك به چشم خود مي ديده و اين همان نقشه شوم غلام سازي ايراني ها بوده است. حال به فرمائيد ببينم، مسئول اجراي اين نقشه شوم فقط رضا شاه بود؟ و ديگران نبوده اند؟

خير، تاريخ را به اشتباه نبايد انداخت، همه آنهائي كه در راه اجراي اين نقشه كار كرده اند، مسؤول اند، از وزير و مدير كل و رؤسا و ناطقين و مروجين و نظام و شهرباني و غيره، اما به يك قسمت مقاله اين خانم توجه كنيد، و آن اين است كه اين خانم مي گويد: اشخاصي كه طبيعت حساس داشتند، كناره گيري مي كردند. حقيقت هم اين است، كه رضا شاه به كسي سعادت مي بخشيد كه ارادتي هم به خرج مي داد، اما هيچكس را براي عرض ارادت مجبور نمي كرد، تمام آنهائي كه ارادت نموده اند، براي اين بود، كه سعادت ببرند، لذا با اراده آزاد و به قصد ترقي و شهرت در آن دستگاه، كه زوال آن را هرگز در فكر كوتاه خود نمي ديدند، خدمت مي كردند و امروز مسئول اند و نمي توانند بگويند، پهلوي ما را مجبور كرده بود، كه آن نطق ها را گفتيم و آن تملق ها را بگويم و آن ابتكارات و خوش رقصي ها را بخرج دهيم و آن آدم كشي ها را بكنيم، آن كارهاي خلاف قانون را مرتكب شويم. پرورش افكار«2» وزارت معارف را تا چند سال بياد داريد، كه به منظور ايجاد محبوبيت حكومت ديكتاتوري، به تمام وسايل تبليغي متوسل گرديد. موضوع نطق و كنفرانس، از ابتكارات وزارت معارف بود، يك بار مشاهده شد، كه در تمام مملكت، مثل باران، سخنراني همه جا در گرفت و همه هم به دعاگوئي ذات مقدس خاتمه مي يافت. در ادارات معارف ديگر كسي باقي نمانده بود، كه شركت در سخنراني نكرده باشد. ديدند ذخيره تمام شد، از محصلين در هر دبيرستان دعوت براي سخنراني مي كردند. در بحبوحه همين تبليغات و دادن سند بندگي و غلامي بود، كه يكي از سرلشكرهاي ملاك روزي، نزد شاه سابق رفت، و گفت: (قربان، اعليحضرت كه اينگونه به اين مردم حيات و نعمت داده ايد، و كار دنيوي آنها را آسان فرموديد، لطفي بفرمائيد، براي اينكه آخرت آنها نيز تأمين شود، ديني و شريعتي نيز از خود وضع كنيد و بياوريد، كه مردم از بابت آن دنيا نيز آسوده خاطر باشند و به اين مردم نعمت از همه جهت تكميل شده باشد ).

خلاصه هر كس در آن دستگاه برخلاف قانون رفتار كرده، خودش مسئول عمل خودش مي باشد، و نبودن شاه يا دعوت نشدن ديگران را به محاكمه، نمي تواند مأخذ عدم مسئوليت خود قرار دهد. آن وكيل مجلسي كه شاه را متخصص در همه علوم مي خواند و حتي از متخصص اروپائي متخصص تر مي پنداشت، مگر نمي دانست، دروغ مي گويد. اگر شاه چنين مقام علمي داشت پس هزاران متخصص اروپائي در ايران چه مي كردند؟ آن قضاتي كه در عدليه طبق نظريه شهرباني، اشخاص را بدون جهت محكوم مي كردند، آيا جز اين بود كه مي ترسيدند مبادا چند ماهي بيكار شوند؟ پس همه اينها با ميل و اراده آزاد، مرتكب تقصير و گناه و جرم شده اند و اصل مسئوليت شامل همه آنها مي باشد. و ما اميدواريم، روزي اين لباسهاي رسمي را بپوشيم و باز در صف مدعي خصوصي، براي محاكمه همه مسئولين دوره گذشته بنشينيم و از حقوق مردم ستمديده ايران دفاع كنيم. اين اشخاص روزي كه قدرت داشتند، به ما رحم نكردند پس نبايد منتظر رحم و ارفاق از طرف قضات، كه امروز عامل اجراي عدالت در جامعه ما هستند، باشند، چون احمدي براي رياكاري اغلب قرآن مي خواند، من حكم خداوند را كه در اين آيه شريفه است، تذكر مي دهم، تا او بداند كه خداوند رحم و دلسوزي درباره مجرمين را نهي فرمود: قل سيروا في الارض فانظرواكيف كان عاقبه المجرمين و لاتخزن عليهم و لاتكن في ضيق ممايمكرون.

پاورقي:

1ـ سرتيپ درگاهي

2-پرورش افكار و نقش آن را اجتماع آن روز ايران بسيار روشن است و تمام استادان بنام، در اين بنگاه سخنراني مي كردند، در زمينه هاي مختلف و آن سخنرانيها مرتب بصورت جزوات چاپ و منتشر مي شد.